تبليغاتX
.::باغ بلور::.
برف مي بارد... 

برف می بارد؛
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ،
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ.
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد،
ردِّ پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دم سرد؟
آنک، آنک کلبه ای روشن،
روی تپه، روبه روی من.
در گشودندم.
مهربانی ها نمودندم.
زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،
در کنار شعله آتش،
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز،
« ... گفته بودم زندگي زیباست.
گفته و ناگفته، ای بس نکته ها کاینجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ های گل؛ دشت های بی در و پیکر؛
سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب؛
آمدن، رفتن، دویدن؛
عشق ورزیدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛
کار کردن، کار کردن؛
آرمیدن؛
چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن؛
جرعه هایی از سبوی تازه آبِ پاک نوشیدن؛
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شیردادن و رهانیدن؛
نیم روز خستگی را در پناه دره ماندن؛
گاه گاهی،
زیرِ سقفِ این سفالین بام های مه گرفته،
قصه های درهم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن؛
بی تکان گهواره ی رنگین کمان را
در کنار بام دیدن؛
یا، شب برفی،
پيش آتش ها نشستن،
دل به رؤیاهای دامن گیر و گرمِ شعله بستن.
آری، آری،زندگي زيباست.
زندگي آتشگهي ديرنده پابرجاست.
گر بیافروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست.
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست
.
پیرمرد، آرام و با لبخند،
کنده ای در کوره ی افسرده جان افکند.
چشم هایش در سیاهی های کومه جست وجو می کرد؛
زیر لب آهسته با خود گفت وگو می کرد
« زندگي را شعله باید برفروزنده؛
شعله ها را هیمه سوزنده.
جنگلی هستی تو، ای انسان!
جنگل، ای روییده آزاده،
بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان،
آشیان ها بر سرانگشتان تو جاوید،
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمت گرِ آتش ...
سربلند و سبز باش،‌ ای جنگلِ انسان
« زندگانی شعله میخواهد»، صدا سرداد عمو نوروز،
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز.
کودکانم، داستان ما ز آرش بود.
او به جان خدمت گزار باغ آتش بود
.
روزگاری بود؛
روزگار تلخ و تاری بود.
بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره.
دشمنان برجان ما چیره.
شهرِ سیلی خورده هذیان داشت؛
بر زبان بس داستان های پریشان داشت.
زندگي سرد و سیه چون سنگ؛
روزِ بدنامی،
روزگار ننگ.
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛
عشق در بیماری دل مردگی بی جان.
فصل ها فصلِ زمستان شد،
صحنه ی گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان
در شبستان های خاموشی،
می تراوید از گلِ اندیشه ها عطر فراموشی.
ترس بود و بال های مرگ؛
کس نمی جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خیمه گاه دشمنان پرجوش.
مرزهای مُلک،
همچو سرحدّات دامن گستراندیشه، بی سامان.
برج های شهر،
همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.
دشمنان بگذشته از سرحدّ و از باور...
هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت.
هیچ دل مهری نمی ورزید.
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد.
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید.
باغ های آرزو بی برگ؛
آسمان اشک ها پربار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپی نامردمان در کار...
انجمن ها کرد دشمن؛
رایزن ها گردِ هم آورد دشمن؛
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،
هم به دست ما شکستِ ما براندیشند.
نازک اندیشان شان، بی شرم،-
که مباداشان دگر روزِ بهی در چشم،-
یافتند آخر فسونی را که می جستند...
چشم ها با وحشتی در چشم خانه
هر طرف را جست وجو می کرد؛
وین خبر را هر دهانی زیرِ گوشی بازگو می کرد.
« آخرین فرمان، آخرین تحقیر...
مرز را پروازِ تیری می دهد سامان!
گر به نزدیکی فرود آید،
خانه هامان تنگ،
آرزومان کور...
ور بپرّد دور،
تا کجا؟ ... تا چند؟ ...
آه! ... کو بازوی پولادین و کو سرپنجه ی ایمان؟»
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد؛
چشم ها،‌بی گفت و گویی،
هر طرف را جست و جو می کرد.»
پیرمرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می سایید. 
از میان دره های دور، گرگی خسته می نالید.
برف روی برف می بارید.
باد بالش را به پشتِ شیشه می مالید.
« صبح می آمد – پیرمرد آرام کرد آغاز، 
پیشِ روی لشکر دشمن سپاهِ دوست؛
دشت نه، دریایی از سرباز...
آسمان الماسِ اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح؛
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز.
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر؛
کودکان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگین کنارِ در.
کم کمَک در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحری برآشفته،
به جوش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد.
« منم آرش، -
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهی مردی آزاده،
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده.
مجوییدم نسب، -
فرزند رنج و کار؛
گریزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ی دیدار.
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد!
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ، -
دل، این جام پر از کینِ پر از خون را؛
دل، این بی تاب خشم آهنگ...
که تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛
که تا کوبم به جام قلب تان در رزم!
که جامِ کینه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.
درین پیکار،
در این کار،
دل خلقی است درمشتم،
امید مردمی خاموش هم پشتم.
کمان کهکشان در دست،
کمان داری کمان گیرم.
شهاب تیزرو تیرم؛
ستیغ سربلند کوه مأوایم؛
به چشم آفتاب تازه رس جایم.
مرا تیر است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.
ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست.
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.
در این میدان،
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز،
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.
پس آن گه سر به سوی آسمان برکرد،
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:
« درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!
که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.
به صبح راستین سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند!
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد،
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند.
زمین می داند این را، آسمان ها نیز،
که تن بی عیب و جان پاک است.
نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛
نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش.
نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش.
« ز پیشم مرگ،
نقابی سهمگین بر چهره، می آید.
به هر گام هراس افکن،
مرا با دیده ی خون بار می پاید.
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد،
به راهم می نشیند، راه می بندد؛
به رویم سرد می خندد؛
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را،
و بازش باز می گیرد.
دلم از مرگ بی زار است؛
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است.
ولی، آن دم که ز اندوهان روان زندگي تار است؛
ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.
همان بایسته ی آزادگی این است.
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند.
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهي مي گیردم، گه پیش می راند.
پیش می آیم.
دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم.
به نیرویی که دارد زندگي در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ی ترس آفرین مرگ خواهم کند.
نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد؛
« برآ، ای آفتاب، ای توشه ی امّید!
برآ، ای خوشه ی خورشید!
تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب.
برآ، سرریز کن، تا جان شود سیراب.
چو پا در کام مرگی تندخو دارم،
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم،
به موج روشنایی شست و شو خواهم؛
ز گل برگ تو، ای زرینه گل، من رنگ و بو خواهم.
شما، ای قله های سرکش خاموش،
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید،
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رؤیایی،
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید،
که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید؛
غرور و سربلندی هم شما را باد!
امیدم را برافرازید،
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید.
غرورم را نگه دارید،
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.
زمین خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه ی خورشید.
هزاران نیزه ی زرّین به چشم آسمان پاشید.
نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.
کودکان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگین کنار در؛
مردها در راه.
سرود بی کلامی،‌ با غمی جان کاه،
ز چشمان بر همی شد با نسیم صبح دم هم راه.
کدامین نغمه می ریزد،
کدام آهنگ آیا می تواند ساخت،
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند؟
طنین گام هایی را که آگاهانه می رفتند؟
دشمنانش، در سکوتی ریشخند آمیز،
راه وا کردند.
کودکان از بام ها او را صدا کردند،
مادران او را دعا کردند.
پیرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بندها در مشت،
همرهِ او قدرت عشق و وفا کردند.
آرش، امّا همچنان خاموش،
از شکاف دامن البرز بالا رفت.
وز پی او،
پرده های اشک پی در پی فرود آمد.
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رؤیا.
کودکان، با دیدگان خسته و پی جو،
در شگفت از پهلوانی ها.
شعله های کوره در پرواز،
باد در غوغا.
« شام گاهان،
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها، پی گیر،
بازگردیدند،
بی نشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی بی تیر.
آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.
کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش
.
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون،
به دیگر نیم روزی از پی آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.
و آنجا را،‌ از آن پس،
مرزِ ایران شهر و توران بازنامیدند.
آفتاب،
در گریز بی شتاب خویش،
سال ها بر بام دنیا پا کشان سر زد.
ماهتاب،
بی نصیب از شبروی هایش، همه خاموش،
در دل هر کوی و هر برزن،
سر به هر ایوان و هر در زد.
آفتاب و ماه را درگشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
درتمام پهنه ی البرز،
وین سراسر قله ی مغموم و خاموشی که می بینید،
وندرون دره های برف آلودی که می دانید،
رهگذرهایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند،
و نیاز خویش می خواهند.
با دهان سنگ های کوه آرش می دهد پاسخ.
می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه؛
می دهد امید،
می نماید راه.»
در برون کلبه می بارد.
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دل تنگ.
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...
کودکان دیری است در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
می گذارم کنده ای هیزم در آتش دان.
شعله بالا میرود پرسوز...

«سياوش كسرايي»
|+|
يادداشتي از آزاد --- سه شنبه نهم تیر 1388 --- ساعت 16:55
انتخابات 
اين روزها به قدري فضاي انتخابات داغ است و فيس بوك جاي وبلاگ را گرفته كه كمتر به وبلاگم سر مي زنم.

شهر يكپارچه در التهاب است و در ايران كه همواره رئيس جمهور دور اول با دردسرهاي كمي به دور بعدي راه ميافت، امسال چهره جديدي نمودار شده و آن هم رنگ سبزي است كه حاميان مير حسين موسوي به آن داده اند.

اين حركت نشان دهنده اين است كه احمدي نژاد و يارانش خيلي هم عملكرد درخشاني نداشته اند وگرنه اين جوشش در توده مردم به پا نمي خاست و جوانان بسياري به هواداري از ميرحسين خيابان ها را سبزپوش نمي كردند.هرچند كه او هم هندوانه در بسته اي است كه هيچ كس نمي داند بعد از بيست سال درونش چه شده؟

احمدي نژاد كه مدام مي گويد برنده منم پس چرا اين بار از راي نياوردن ترسيده و با حربه افشاگري وارد گود انتخابات شده؟ او كه اينقدر غره به عملكرد خود است، چرا چهار سال سكوت كرد و گذاشت در دقيقه نود با افشاگري از اين موارد استفاده شخصي بكند؟

اين روزها در حال ارزيابي كانديداها هستم. هركدام محاسني دارند و هر كدام معايبي.

اميدوارم فقط خداوند به مردم كمك كند تا در انتخاب خود درست عمل كنند.

 

 

|+|
يادداشتي از آزاد --- شنبه شانزدهم خرداد 1388 --- ساعت 19:10
درد جدايي 
اين روزها بيشتر از هر زمان ديگري مي فهمم درد جدايي را...

وقتي تو به معشوقت مي رسي و لذت رسيدن را درمي يابي جدا شدن برايت بسيار سخت تر از زماني است كه او را نيافته اي و به وصالش نرسيده اي...

من هم ۶ روز فقط ۶ روز وصالش را دريافتم و اين روزها فقط آه مي كشم و حسرت مي خورم از دوري اش... هرچند او با من است و در من است اما هر انساني در مقطعي به وصال مي رسد...

 

|+|
يادداشتي از آزاد --- چهارشنبه ششم خرداد 1388 --- ساعت 18:12
خداحافظ اي شعر شبهاي روشن... 
در مقطعي ايستاده ام كه پر از گنگي است... به راهي مي روم كه پر از دانستن و ندانستن است... در مسيري پيش مي روم كه مي گويند آخرش بهشت است... مي آيم تا روي ماهت را ببوسم...

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا...

*** ....

 

|+|
يادداشتي از آزاد --- چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 --- ساعت 19:1
تو رو بخشیدم به دریا... 
هر انساني در طول زندگي خود افكار، باورها و عقايدي دارد كه به شدت به آنها پايبند است و حذف و تغيير در آنها برايش كار سختي است.

به طور حتم و يقين اين ايدئولوژي در زندگي شخصي و حتي بر روابط شخصي شما تاثير بسياري مي گذارد. و اگر دوستي هرقدر هم كه خاطرش عزيز باشد حتی در قالب شوخی چندبار نسبت به ايدئولوژي شما بي توجهي و يا به آن توهين كند،نهايتا چند بار ناديده مي‌گيريد، چند بار اخطار مي دهيد و در نهايت بي خيال رفيق شفيق خود مي شويد...

حالا من هم بي خيال شده ام... بي خيال رفيق شفيقم...

يكي از بهترين دوستانم كه وقتي اين تصميم رو درباره اش گرفتم چند روز طول كشيد تا بتونم با خودم كنار بيام كه اجراييش كنم...

ولي تصميم خودم رو گرفتم... نه مي خوام مزاحم باشم نه مي خوام ايدئولوژيم زير سوال بره مگر اينكه واقعا در رفتارش تجديد نظر كنه...

در اين زمينه فريدون آسرايي در قالب ترانه اي ميگه:

تو رو بخشیدم به دریا ، تو رو بخشیدم به مهتاب

به سلامت نازنینم، تو رو می سپارم به آفتاب

دیگه با تو نمی رقصم ، دیگه با تو نمی خندم

به خدا تا ته دنیا، به کسی دل نمی بندم

تو رو بخشیدم به دریا، تو رو بخشیدم به مهتاب

 شب بارونی چشمات،  زخماتو یادم میاره

نگاه کن از پشت شیشه ، داره باز بارون می باره

گریه کن مثل بهار و میوه کن مثل تابستون

 اسم پاییزو نیارو  برفی شو مثل زمستون

تو رو بخشیدم به دریا، تو رو بخشیدم به آفتاب

خودتو از نو بنا کن، به کسه دیگه نگاه کن

دیگه فکر من نباشو ، تا سحر خدا خدا کن !

***.................................................

*به نظرت اصلا اين تصميمي كه گرفتم واسش اهميتي داره؟      

*اينهايي كه دارن با من مي گريند بچه محل ها هستن...آخه مرام دارن دلشون واسه رفيقشون سوخت...

* ...... ببخش تو اين سالها خيلي مزاحمت شدم

|+|
يادداشتي از آزاد --- یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 --- ساعت 17:10
رابطه بين كتاب دا و فيلم اخراجي ها 
كتاب دا از جمله كتاب هايي است كه اين روزها خيلي سر زبان ها افتاده و به دليل استقبال مخاطبان به چاپ ۱۱ رسيده است.

در كتاب دا خاطرات زني را مي خوانيم كه طي روزهاي نخستين جنگ در آبادان و اهواز بوده است. او تصويري واقعي و بسيار تلخ از آن دوران روايت كرده كه خواندن آن شايد خيلي براي كساني كه روحيه حساسي دارند،راحت نباشد.

اما قصه آن واقعي است. مسائلي كه بيان كرده است فقط بيان كردن است نه چيزي اضافه كرده و نه چيزي كم. نه خواسته تحريكت كند و نه خواسته سياه نمايي كند. فقط روايت مي كند و بس.

در حين خواندن اين كتاب ناخواسته به ياد فيلم سينمايي اخراجي ها افتادم. ده نمكي هم خواسته به نوعي قصه اي را از جنگ روايت كند. و به عقيده خود نيز اين كار را انجام داده است.

نمي دانم اتفاقات تلخي كه سيده زهرا حسيني در كتاب دا روايت كرده بپذيرم يا فضاي كمدي و خنده داري كه ده نمكي از اوضاع رزمندگان دوران دفاع مقدس برايم ترسيم كرده است؟

|+|
يادداشتي از آزاد --- دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 --- ساعت 17:35
تلخ ترین قصه یک نسل سرخورده... 
خبرگزاری فارس به نقل از عبدالجبار کاکایی مطلبی را منتشر کرده که عین آن در ادامه می آید:

خبرگزاري فارس: «عبدالجبار كاكايي»، شاعر انقلاب اسلامي و دفاع مقدس، درباره فيلم «اخراجي‌ها2» نوشته است كه دوست نداشته چهره تحريف‌شده آرمان‌گراهاي دهه شصت، مضحكه شود.


به گزارش خبرگزاري فارس، كاكايي تماشاي فيلم «اخراجي‌ها2» همراه با پسرش را دستمايه نوشتن يادداشتي انتقادي با عنوان «يه روز به دنيا خنديديم، يه روز به همديگه، حالا به خودمون مي‌خنديم» قرار داده است.
كاكايي در اين يادداشت مي‌نويسد: «از بارون عصر بيست فروردين با پسرم پناه برديم به سينما پايتخت و اخراجي‌ها2 در حال نمايش بود. از اين كه كارگردان آدم‌هاي شبيه به خودش رو دستمايه خنده مردم تهرون هشتاد و هشت كرده، ناراحت شدم. دوست نداشتم چهره تحريف شده آرمان‌گراهاي دهه شصت، مضحكه مردم بشه. اما به هرحال اتفاقيست كه در برابر چشم عقلاي سينما افتاده و برادران زودجوش و ديرپز انقلاب و جنگ آخرين شيرين‌كاري‌هاشون رو نشون مي‌دن. يه روز جلوي دانشگاه يه روز سر چهار راه حالا هم رو پرده سينما.»
كاكايي در ادامه يادداشت خود خطاب به پسرش آورده است: «نه پسرم جنگ اين نبود. اين آدماي عملي و لمپن به كيلومتر پنجاه جبهه مي‌رسيدن استحاله مي‌شدن. ديگه تا اردوگاه اسارت به همون حال نمي‌موندن. پسرم كسي كه بوي مرگ رو بشنوه خماري از سرش مي‌پره. پسرم دنياي ذهني كارگردان به اندازه شخصيت‌هاي فيلمشه. او فكر مي‌كنه اگه روحاني و جاهل به درك هم برسند همه مشكلات كشور حله. نجبا و عقلا هم يا دكترهاي هالو هفت شنبه هستند يا هواپيما رباهاي منافق.»
اين شاعر و ترانه‌سراي دفاع مقدس ادامه مي‌دهد: «پسرم ما خسته شديم و داريم به خودمون مي‌خنديم. اين‌تلخ‌ترين خنده يه نسل سرخورده است. پسرم برگشتن به مردم هزينه‌هاي زيادي داره و تو سعي نكن اون قدر از مردم فاصله بگيري كه مجبور شي با اين شيرين‌كاري‌ها دلشونو به دست بياري.»
كاكايي در پايان يادآور مي‌شود: «همين حرفا رو تو برگشت به پسرم گفتم؛ زير باروني كه خنده‌هاي تهرون هشتاد و هشت رو خيس كرده بود.»

***

*مایه امیدواریست که هنوز هستند کسانی که وقتی فیلم می بینند جو زده نمی شوند و با اندیشه ای ژرف تر به تماشا می نشینندو صد البته واقعیت هنوز از ذهنشان رنگ نباخته.

*من که همچنان سر حرف خود هستم: اخراجی ها در بطن و لایه های زیرین خود فیلمی ضد ارزش ها و آرمان های دوران دفاع مقدس است که چون هنوز تنورش داغ است، کسی متوجه تخریب اذهان جوانان نمی شود...

*چهره زیر سوال رفته شهدای گرانقدر دوره دفاع مقدس را چه کنیم؟

*نوه جوان یکی از شهدای اوایل انقلاب این روزها خواب ندارد، او دیگر حرف هیچ کس را باور نمی کند و مدام می گوید پدر بزرگ من هم شبیه مجید سوزوکی بوده، پس چرا شما انقدر از سجایای اخلاقی و رفتاریش تعریف می کردید؟!!!!

|+|
يادداشتي از آزاد --- شنبه بیست و دوم فروردین 1388 --- ساعت 16:26
سال نو مبارك 
سال نو بر همه اونهايي كه ذهن و انديشه شان هر روز نو ميشه مبااارك...

 

روز طبيعت در شهر اردبيل

|+|
يادداشتي از آزاد --- جمعه چهاردهم فروردین 1388 --- ساعت 19:39
 
دیدن نگاه خسته پیرزنی که اشک از چشمانش جاری است و زندگی اش را برباد رفته می داند سنگین است...

اینکه احساس کنی فقط یکبار زیستن تو و زندگی ات در خدمت تو نبوده دردآور است... زندگی ات تمام شده... در حقیقت مهلتی برایت باقی نمانده و می دانی که دیر یا زود بار سفر را خواهی بست آن هم در حالیکه داغ بسیاری از کارهایی که خواسته ای انجام بدهی بر دلت مانده و هیچ وقت نتوانسته ای آنها را انجام بدهی .... نه اینکه تو کاهلی کرده باشی... بلکه روزگار نگذاشت...

این ها همه حرفهای همان پیرزنی است که امروز من هم مانند او فکر می کنم...

|+|
يادداشتي از آزاد --- جمعه بیست و سوم اسفند 1387 --- ساعت 16:14
اخراجي ها 
از آنجاييكه مطلب قبلي را بدون اديت و دوباره خواني نوشته بودم تصميم گرفتم بنا به توصيه برخي دوستان كه احساس كرده بودند من با موضع و در صدد تخريب آقاي ده نمكي فيلم ايشان را نقد كرده ام، تصميم گرفتم مطلبم را بازسازي كنم تا برخي شبهات از بين بروند(هرچند معتقدم كه وبلاگ يك محيط شخصي است و اظهار نظر هاي شخصي حلال ترين امر ممكن در آن است)

ديشب فيلم اخراجي هاي ۲ ساخته مسعود ده نمكي ساعت ۲۱:۳۰ در سينما فلسطين اكران شد و ما هم قيد تولدمون رو زديم و با دوستان راهي سينما شديم و منتظر مانديم تا ببينيم ده نمكي در دومين اثر بلند خود چه كرده و چه آسي را رو مي كند تا مانند اخراجي هاي ۱ گيشه ها را با ركوردشكني بي نظيري از آن خود كند.

اما به نظرم در فيلم اخراجي هاي ۲،  يك مشت بازيگر بفروش دور هم جمع شده اند و محوريت آن هم روي تكه پراني هاي بي مزه اكبر عبدي، محمد رضا شريفي نيا، امين حيايي و  ارژنگ امير فضلي بود كه جواد رضويان و شهره لرستاني هم به آنها اضافه شده بودند و واقعا شورش درآمده بود. 

فيلمنامه هم كه روي هوا بود. يك داستان مسخره بي مزه كه امكان رخ دادن آن يك در ميليون است و تازه اول فيلم هم كلي اصرار شده بود كه چنين واقعه اي قابل رخ دادن است.

البته امكان دارد برخي از خوانندگان فكر كنند كه من هم جزو كساني هستم كه در مقابل ده نمكي موضع دارم و او را جزو كارگردان ها نمي دانم. البته اين طور نيست و اگر هر فرد ديگري جز ده نمكي هم اين فيلم را مي ساخت من اين ايرادات را بر آن وارد مي دانستم. ضمن اينكه همه كارگردان هاي پر آوازه هم از ابتدا حرفه اي و بي غلط كار نمي كرده اند. هرچند كه در سينماي ما هنوز كارگردان پر غلط زياد است.

اما بحث ده نمكي با ساير كارگردان ها متفاوت است. او كه از همان ابتدا مدعي وارد ميدان شد و دست روي مقوله مهمي گذاشت (شوخي با مسائلي كه يك عمر حداقل در ايران مقدس و اسطوره بوده اند) بايد حواسش را جمع مي كرد كه در چه راهي قدم مي گذارد و هدفش از اين كار چيست؟

او كه به نوعي خواسته خط قرمزها را بشكند بايد به اين نكته هم توجه مي كرد كه نسلي پاي فيلم هاي او مي نشيند كه هيچ چيز از دوران جنگ را نديده و به ذهنش نسپرده است و هر آنچه او به عنوان بخشي از مستندات دوران جنگ به خورد ذهن اين طفل معصوم ها مي دهد در آينده بخشي از تاريخ اين دوران را در ذهن آنها شكل مي دهد.

او در اين فيلم توجه نكرده كه آنقدر نمك طنز به اين فيلم زده كه مسائل مهم و جدي در لابه لاي آن رنگ باخته اند. مثلا در سكانسي كه همه اسرا را در قبر دفن مي كنند و تنها سر آنها بيرون مي ماند بخشي است بسيار دردناك و تاثربار كه در ضمن واقعي هم هست، ده نمكي اين درام حقيقي دردناك را لابه لاي شوخي هاي رنگ و رو رفته ارژنگ امير فضلي و ... پنهان مي كند.

ده نمكي مخاطب خود را به حواشي بي نمك سوق مي دهد و مسائل كليشه اي و دست چندم را در قالب شعارهايي مستقيم به خورد مخاطبان خود مي دهد تا واقعا فكر كنند كه اسراي بي نواي ما تنها غصه شان چند نخ سيگار بوده و براي رقصيدن با آواز واويلا ليلي له له مي زده اند. اينكه تمام اسراي قبلي يك اردوگاه همه افراد دست و پا چلفتي بوده اند كه رسول (حسام نواب صفوي) قيصر وار با آنها برخورد مي كند و با يكي به نعل زدن و يكي به ميخ زدن روزگار خود را سپري مي كند و مابقي اسرا نيز گاگول هايي بيش نيستند كه با آمدن اخراجي ها متحول مي شوند خيلي خنده دار است.

در كنار آن بگذاريد شوخي هاي بي مزه شهره لرستاني در قالب زن حاجي و رخ داد هواپيما ربايي را.

اينكه در آخر تمام فك و فاميل هاي اخراجي ها سر از عراق در مي‌آورند و اسرا جو گير مي شوند و با هم سرود اي ايران را كه آن هم تازه به جا مانده از دوران طاغوت است را سر مي دهند يعني ده نمكي روي هوا اين فيلم را ساخته.

اخراجي هاي داستان ده نمكي آن قدر بي مرام و بي معرفت هستند كه مجيد سوزوكي را به سرعت از ياد مي برند و زجه هاي مادري دردمند كه فرزند خود را از دست داده در ميان عشوه ها و چشم و ابروي پر از رنگ و لعاب نگار فروزنده و نيوشا ضيغمي گم مي شود و اين نقطه اي است كه آدم مثل جواد رضويان متهوع و دلزده مي شود از اين همه نقص و ايراد در فيلمي كه كارگردان آن ساخت قسمت سوم را هم در سر مي پروراند.

ده نمكي يادش رفته كه وقتي براي اولين بار خواست اخراجي ها را بسازد همه عليه او قيام كردند و به سمتش نشانه رفتند كه تو بلد نيستي فيلم بسازي. اما او ساخت و علي رغم ايرادهايي كه بر آن فيلم هم وارد بود توانست فروش ميلياردي را از آن خود كند و به همه كساني كه عليه او متحد شده بودند بفهماند كه مي تواند فيلم بسازد ... آن هم از نوع پر فروشش.

همين نكته باعث مي شود تا در قسمت دوم انتظارمان را از ده نمكي دوبرابر كنيم و با توقع بيشتري پاي فيلمش بنشينيم. اما زهي خيال باطل. چون در نسخه دوم فيلم هيچ چيز جديد و جذابي وجود ندارد كه ده نمكي آن را رو كرده باشد.

او كه در چنين راه پر پيچ و خمي قدم برمي دارد كه سواي ساختن فيلمهاي عاشقانه گيشه پسند است و واقعا مي خواهد بخشي از آنچه در تاريخ جنگ تحميلي ايران اتفاق افتاده را به تصوير بكشد، بايد در قدم اول از مشاوران قدرتمندي استفاده كند. هم در عرصه نوشتن فيلمنامه و هم در عرصه ساختار و تكنيك تا فيلمش با چنين اشكالات اساسي روبه رو نشود.

او كه مي داند با اخراجي هاي يك معادلات اجنبي ها را در خاورميانه برهم زده چرا در ساختن اخراجي هاي ۲ اينقدر سر به هوايي كرده؟

البته مي دانم كه مردم با ديدن آن مي خندند، اما خودمانيم چيزي هم كه به درد بخورد دستگيرشان مي شود؟

من كه هيچ چيز از ديدن اين فيلم عايدم نشد. نه اينكه خيال كنيد به دنبال پيامي در ان مي گشتم... نه... حتي شوخي هاي فيلم هم خنده دار نبود... با ديدن اخراجي هاي ۲ هيچ چيز از ده نمكي ياد نگرفتم...

|+|
يادداشتي از آزاد --- دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 --- ساعت 17:2
تو مرا می خوانی... 
گاهی اوقات حرفهای بسیاری برای گفتن داری اما حوصله گفتنش رو نداری گاهی اوقات هم حرفهای زیادی برای گفتن داری اما مجالی برای گفتن نیست...
گاهی اوقات هم یهویی دو خط شعر الکی می خونی کلی صفا می کنی ...
مثل الان من...
تو مرا مي فهمي... من تو را مي خواهم

و همين ساده ترين قصه يک انسان است


تو مرا مي خواني


من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم


و تو هم مي داني تا ابد در دل من مي ماني...

*پ.ن:

از دل برود هرآنکه از دیده برفت...



|+|
يادداشتي از آزاد --- جمعه چهارم بهمن 1387 --- ساعت 16:53
رنگ مرگ 
ديشب مثل هرشب دير خوابيدم با اين تفاوت كه صبح خيلي زود حدود ساعت ۵ صبح بيدار شدم و اصلا احساس خستگي نمي كردم.

بلند شدم يكسري از كارهاي عقب افتاده ام رو انجام دادم و بعد هم بسيار سبك و راحت(از لحاظ ذهني و روحي) لباس پوشيدم اومدم سر كار.

نمي دونم چرا توي راه فقط صداي پرنده ها رو مي شنيدم و آسمون آبي رو مي ديدم و خلاصه هرچي كه مي ديدم خوشم ميومد حتي توي ذهنم درباره كار مهمي كه قرار بود انجام بدم فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه اگر خدا بخواد اين كار انجام ميشه و اگه نخواد انجام نميشه...كه ذهنم جرقه اي زد... من(علي رغم ادعاهايي كه پيش خودم دارم)  تا به حال اينقدر متكي و مطمئن به خدا نبودم كه اينجوري دلم مطمئن از خدا باشه...

چرا اينقدر ذهن آشفته و پريشانم كه هيچ خواب و مسكني نمي تونست آرومش كنه، اينطوري آروم شده بود؟ و چرا انقدر دلبستگيم از دنيا و اطرافم كم شد؟

خلاصه اينكه كلي افكار مثبت و معنوي داشت از ذهنم مي گذشت كه با خودم فكر كردم نكنه امروز قراره بميرم؟

نكنه همه اين احساسات به خاطر كنده شدن من از اين دنياست؟ پرسش هاي زيادي رو پيرامون نحوه مرگم از خودم پرسيدم كه كم كم داشت اشكم رو درمي آورد.

اما در نهايت اين پرسش برام باقي موند كه آيا واقعا افرادي كه روز يا شب مرگشون مي رسه، تغييري در حسشون به وجود مياد؟ رنگ دنيا به چشمشون عوض ميشه؟ و اينكه اون روز با روزهاي ديگه براشون فرقي داره يا نه؟

* پي نوشت:

*هميشه فكر مي كردم هر لحظه و آن آماده مردنم ولي نمي دونم چرا وقتي لمسش كردم ازش ترسيدم

*مرگ چه رنگيه؟

*آخر هم دليل اين همه فرش بودن رو نفهميدم...

|+|
يادداشتي از آزاد --- یکشنبه بیست و دوم دی 1387 --- ساعت 16:59
قاصدک  
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از کجا وز که خبر آوردي ؟
 خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
 نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازين در وطن خويش غريب
 قاصد تجربه هاي همه تلخ
 با دلم مي گويد
 که دروغي تو ، دروغ
 که فريبي تو. ، فريب
 قاصدک 1 هان ، ولي ... آخر ... اي واي
 راستي ايا رفتي با باد ؟
با توام ، اي! کجا رفتي ؟ اي
راستي ايا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمي ، جايي ؟
 در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردک شرري هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهاي همه عالم شب و روز
 در دلم مي گريند...

  (مهدي اخوان ثالث)

|+|
يادداشتي از آزاد --- سه شنبه دهم دی 1387 --- ساعت 17:34
دزدیده  
دزدیده
دزدیده
نگاهت می کنم از دور
با هزار نیرنگ
به هزار رنگ درمی آیم
باد می شوم
گونه هایت را می دزدم
موهایت را می دزدم.
لبخندت را از دست نمی دهم
هرچند برای من نیست
دستانت را از دست نمی دهم
هرچند با من نیست
دزدیده
دزدیده عشقبازی می کنم
از دور
تو به سلامت به خانه خواهی رسید
و من
لب هایم را در سکوت آتش خواهم زد.

شاعر : الیاس علوی - شاعر افغان - از کتاب « من گرگ خیالبافی هستم »

|+|
يادداشتي از آزاد --- دوشنبه هجدهم آذر 1387 --- ساعت 13:24
امنيت كجاست؟ 
روزگاراني بود كه مردم هرگاه برايشان مشكل و مساله‌اي پيش مي‌آمد نزد بزرگان و زمامداران مملكت خود مي رفتند و در سايه سار آنها پناه مي گرفتند.

نمونه حقيقي و بارز آن نيز حضرت علي(ع) است كه ستمديدگان خود را در پناه مي گرفت و داد آنها را باز پس مي گرفت. هر فردي هم مي توانست در هر موقعيتي به او پناه ببرد.

انقلاب اسلامي ما هم داعيه دار حكومت علي است. منتها نمي دانم  چرا در وقت حرف زدن به اين بزرگوار اقتدا مي كنيم و وقتي مي خواهيم شعارهاي قشنگ بدهيم از ايشان دم مي زنيم.

اما عمل زمامداران حكومت چيز ديگري مي گويد. هر روز خبر فساد بزرگان امر از گوشه اي مي رسد. يك روز خبر دستگيري رئيس دانشكده زنجان، يك روز خبر دستگيري رئيس نيروي انتظامي تهران بزرگ، اين آخري ها هم كه فيلم رئيس ستاد اقامه نماز يكي از شهرستان ها به بازار آمده!!!

به راستي امنيت مردم ستمديده اين جامعه را چه كساني تامين مي كنند؟ زمامداران واقعي يا گرگهايي كه بر اثر موقعيتي كه برايشان پيش آمده به لباس گوسفند درامده اند.

زنان و فرزندان اين آب و خاك اين روزها بايد به چه كسي اطمينان كنند؟ امنيت كجاست؟

|+|
يادداشتي از آزاد --- چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 --- ساعت 16:37
از چارلي چاپلين تا ما 
پنجشنبه بعد از ظهر برنامه اي از شبكه اول سيما پخش شد كه آثار چارلي چاپلين را بررسي مي‌كرد.

بخش هايي از فيلم ها پخش مي شد و خانمي هم وظيفه قرائت نريشن را برعهده داشت.

اين زن در بخشي از بررسي فيلم هاي چاپلين گفت: چاپلین در تمام آثارش به طبقه فرودست جامعه خود توجه ويژه اي داشت و در بيشتر آثارش تلاش انسان هاي اين طبقه را براي به دست آوردن حداقل هاي زندگي نظير خوراك و پوشاك و عشق را به تصویر می کشد...

|+|
يادداشتي از آزاد --- جمعه بیست و ششم مهر 1387 --- ساعت 17:16
الفبای درد  
الفبای درد از لبم می تراود
نه شبنم ، که خون از شبم می ترواد
سه حرف است مضمون سی پاره ی دل
الف ، لام ، میم. از لبم می تراود
چنان گرم هذیان عشقم که آتش
به جای عرق از تبم می تراود
ز دل بر لبم تا دعایی بر آید
اجابت ز هر یاربم می تراود
ز دین ریا بی نیازم ، بنازم
به کفری که از مذهبم می تراود

قيصر امين پور

|+|
يادداشتي از آزاد --- یکشنبه چهاردهم مهر 1387 --- ساعت 10:28
بن بست 
آدم ها گاهي اوقات بدون اينكه خودشون بخوان در مسير زندگي به بن بست مي رسن.

البته نه اينكه اين بن بست تمام راه ها رو بسته باشه بلكه درست سر بزرگ ترين و حساس ترين موقعيت هاي زندگي، آدم گير ميافته.

خيلي سخته كه بدون اراده به بن بست بخوري و از اون سخت تر اينه كه هيچ راهي رو براي عبور از اين بن بست بلد نباشي و راهي هم براي بازگشت نباشه.

اين روزها من به بن بست خوردم. بن بستي كه هيچ راه گريزي از اون برام وجود نداره.

در چنين موقعيت هايي چكار ميشه كرد؟

|+|
يادداشتي از آزاد --- جمعه بیست و دوم شهریور 1387 --- ساعت 15:58
 

كمتر كسي هست كه اين دو آدم رو نشناسه. اولي كه جناب آقاي ضرغامي رئيس رسانه ملي هست و ديگري آقاي اديب يزدي امام جماعت مسجد بلال. اين حضرات به تازگي با هم فاميل شدن. يعني چند ماهي از فاميل شدنشون مي گذره. اون هم چجوري؟ پسر آقاي اديب يزدي رفته خواستگاري دختر ضرغامي و بعد هم مراسم ازدواجشون در دشت بهشت برگزار شد.

نكته اي كه براي من قابل توجه هست، اينه كه بعد از برگزاري اين مراسم ازدواج، خبرش هيچ جا درز نكرد. و حتي هيچ كدوم از شيپور چي هاي سازمان هم درباره اين خبر مطلبي ننوشتند. به كيفيت برگزاري اين مراسم هم زياد كار ندارم. ولي مطمئن هستم ضرغامي اونقدر زرنگ هست كه گاف نده و مراسم هم معمولي برگزار شده. فقط يه نكته برام مبهم مونده كه چرا تو اون مراسم هيچ كس نبوده كه حداقل با موبايلش عكس بندازه و اون رو تو تمام سايت ها بچسبونه ؟؟؟ تا همه بفهمند كه ضرغامي هم يه خورده  اهل ساده زيستي است البته نه از اون مدل هايي كه شورش رو درمياره.

|+|
يادداشتي از آزاد --- دوشنبه یازدهم شهریور 1387 --- ساعت 19:54
زمان انسان را استحاله مي كند 

زمان تاثير بسياري بر افراد مي گذارد. اين تاثير تا بدانجاست كه مي تواند او را استحاله كرده و به طور كامل از شكلي به شكل ديگر تغيير بدهد.(البته اينجا منظور شكل و قالب انساني نيست، بلكه مراد درونيات انسانهاست.)

برايم مشخص و مسجل نيست كه اين تغيير به واسطه خاصيت زمان است يا خاصيت انسان. اما خود بيشتر به خاصيت زمان اعتقاد دارم.نه اينكه انسان به كل فاقد اين خاصيت باشد، اما به نظر استحاله تفكرات انساني بسيار سخت‌تر صورت مي‌گيرد. اما زمان مي تواند صفات انساني را زير و رو كند. اين تغيير مي تواند كم و جزيي بوده و يا مانند استحاله عظيم و ساختاري باشد.

زمان می تواند یک انسان مثلا با تفکرات سیاسی چپ را به به سمت راست هدایت کند و یا بالعکس. زمان مي تواند يك انسان منظم و قانون مدار را به يك انسان بي نظم تبديل كند. يا يك انسان عاشق پيشه را به يك انسان نفرت پيشه. كه در اين مثال ها چون تغييرات به نظرم بسيار بنيادي و در جهت عكس هم اتفاق مي افتند استحاله صورت گرفته است.چون ذهن را در قالب و شكلي ديگر درآورده است. و اين تغييرات ذهني تاثير بسزايي بر رفتار فردي و اجتماعي انسان مي گذارد.

البته تغييرات زمان بر انسان بسيار شگرف است. به همان سان كه وقتي متولد مي شود به شكلي است و در ساعت و سالي ديگر به شكلي ديگر و در دوران جواني يا پيري نيز در شكل و قالب هاي گوناگوني ظاهر مي شود.

زمان انسان را استحاله مي‌كند و از او انساني ديگر خلق مي‌كند كه نه تنها شباهتي با فرد سابق ندارد، بلكه كاملا جديد، نو و در شكلي ديگر است.

زمان گاه براي تغيير يك فرد،‌او را تا سالها به دنبال خود مي كشاند و دست آخر در شيبي ملايم و بدون اينكه خود انسان متوجه شود، او را دگرگون مي‌كند. گاهي اوقات هم شتاب بيشتري به كار خود مي دهد و تند و سريع تو را به مرحله جديدي از تفكر و زندگي مي رساند.

زمان هرچه هست،‌ انسان را استحاله مي كند...

|+|
يادداشتي از آزاد --- شنبه بیست و ششم مرداد 1387 --- ساعت 11:10
http://www.tehranwebs.ir/