تبليغاتX
.::باغ بلور::.
میلاد منحوس!!! 
امروز گویا روز تولدمه...یکی از منحوس ترین اتفاقاتی که میشد بيافته.

هیچ وقت نفهمیدم برای چی به دنیا اومدم و برای چی باید این مزخرف زار رو با تمام مشکلاتش هر روز بیشتر از روز قبل تحمل کنم. گاهی اوقات فکر می کنم خدا از سر تنهایی انسان رو خلق کرد تا با دیدن کار و بار مسخره این خلقت حسابی سرگرم بشه و بخنده و دیگه کمتر احساس تنهایی بکنه. غافل از اینکه داره چه دهنی از مخلوقاتش... می کنه.

این روزها حتی حوصله زندگی کردن هم ندارم. حوصله هیچکدام از روزمرگی هایم را هم ندارم. هرچه فکر می کنم هیچ چیز خوشحال کننده ای وجود ندارد، فقط بعضی ها هستند که با افاضاتشان روی مخت پاتیناژ بروند و تو هم تحمل کنی و آنها هم فکر کنند خیلی باحالند!!!

مانند ساعت کوکی شده ام که از بس از روی 12 رفت روی 1 و 2 و3و... دوباره 12 و دوباره 1و2و3و ... همین طور تکرار... خسته شده و دوست داره کمی بخوابه. دوست داره زودتر كوكش تموم بشه تا در این سکون چیز جدیدي رو تجربه کنه. به مرحله تازه ای برسه حتی اگر این مسیر و مرحله پایان راه باشه.

کتاب های عزیزم، فیلم های دوست داشتی ام، آلبوم های موسیقی دلپذیرم، دوستان عزیزم با تمام محبت های بی پایانشان و ... هیچ کدام این روزها نمی توانند خستگی ام را بگیرند... هیچ کدام نمی توانند مرا به زندگی ام برگردانند و من هر روز مشتاق تر از دیروز روی اعداد می دوم تا شاید یک روز از پا بیافتم و یک دل سیر بخوابم...


**قدیم ترها، بچه که بودم، آهنگی از معین شنیدم که آن روزها برایم خیلی جذاب بود به اسم میلاد كه هنوز دوستش دارم و متنش از این قرار بود:

براي روز ميلاد تن من،
نمي خوام پيرهن شادي بپوشي
به رسم عادت ديرينه حتي،
برايم جام سرمستي بنوشي
براي روز ميلادم اگر تو،
به فکر هديه اي ارزنده هستي
منو با خود ببر تا اوج خواستن،
بگو با من که با من زنده هستي
که من بي تو نه آغازم نه پايان،
تويي آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احساس شيرين،
بشه بي تو غم فرسودن من

نمي خوام از گلهاي سرخ وابي،
برايم تاج خوشبختي بياري
به ارزشهاي ايثار محبت،
به پايم اشک خوشحالي بباري
بذار از داغي دستهاي تنها،
بگيره هرم گرما برسر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم،
ببيني آتش و خاکستر من
تو اي تنها نياز زنده موندن،
بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پيرهني رنگ محبت،
اگه خواستي بيايي ديدن من
که من بي تو نه آغازم نه پايان،
تويي آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احساس شيرين،

بشه بي تو غم فرسودن من...

اگر کسی هم خواست آهنگ خالی !!! این ترانه رو گوش کنه می تونه از این آدرس بره که البته چون بلاگفا اجازه نمی ده مجبورم کل آدرس رو براتون بگذارم:

http://www.backupflow.com/g.htm?id=3532

** راستي آهنگ خدا رو چه ديدي (رضا صادقي) اين روزها جاشو داده به منو ببخش(رضا شيري)

انتهای پیام/ف خسته

|+|
يادداشتي از آزاد --- سه شنبه بیستم بهمن 1388 --- ساعت 0:5
پاك كن 
تو را هیچگاه نمی‌توانم از زندگی‌ام پاک کنم

چون تو پاک هستی

فقط می‌توانم تو را خط خطی کنم

آن وقت

در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار می‌شوی...

|+|
يادداشتي از آزاد --- شنبه هفدهم بهمن 1388 --- ساعت 17:38
حسنک کجایی؟ 

این شعر را اتفاقی دیدم و یاد دوران شیرین مدرسه افتادم و مطالب درسی کتابهایمان.

هرچند دیگر خبری از حسنک و تصمیم کبری و کوکب خانم آن زن تمییز و ریزعلی دهقان فداکار و... در کتابهای درسی نیست، اما خواندن دوباره این شعر نیز خالی از لطف نیست:

در کنار خطوط سیم پیام

خارج از ده دوکاج روییدند

سالیان دراز رهگذران

آندو را چون دو دوست می دیدند

یکی از روزهای پاییزی

زیر رگبار و تازیانه باد

یکی از کاجها به خود لرزید

خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا

خوب در حال من تامل کن

ریشه هایم زخاک بیرون است

چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسایه گفت با تندی

مردم آزار از تو بیزارم

دور شو دست از سرم بردار

من کجا طاقت تو را دارم

بینوا را سپس تکانی داد

یار بیرحم و بی مروت او

سیمها پاره گشت و کاج افتاد

برزمین نقش بست قامت او

مرکز ارتباط دید آنروز

انتقال پیام ممکن نیست

گشت عازم گروه پیجویی

تا که بینند عیب کار از چیست

سیمبانان پس از مرمت سیم

راه تکرار بر خطر بستند

یعنی آن کاج سنگدل را نیز

با تبر تکه تکه بشکستند!!


|+|
يادداشتي از آزاد --- یکشنبه بیست و هفتم دی 1388 --- ساعت 19:53
شاید تکراری باشد 

از تو به عشق رسیده ام

به سان مسافری

که ناگهان

به مقصد می رسد…

شاید تکراری باشد

ولی

گاهی ، بعضی چیزها

ارزش هزاران بار تکرار را دارند

تکرار می کنم ، تکرار می کنم : دوستت دارم...

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند،

چون من که آفریده ام از عشق

جهانی برای تو!

من نیز گاهی به آسمان نگاه می‌كنم

دزدانه در چشم ستارگان

نه به تمامی آنها

تنها به آنها كه شبیه ترند به چشمان تو...

|+|
يادداشتي از آزاد --- سه شنبه بیست و دوم دی 1388 --- ساعت 17:44
هي فلاني... 

هي فلاني مي داني؟ مي گويند رسم روزگار چنين است

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... و مي روند.

و تو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تو نيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟


***من كه تو پست قبلي هم تاكيد كرده بودم رسم روزگار چنين است

***هنوز هم معتقدم كه رسم روزگار چنين است

***كلن رسم روزگار چنين است

*** تازه چارلز ديكنز ميگه: قلبی داشته باش که هرگز سختی سنگ را به خود نگیرد و احساسی داشته باش که هرگز آزاردهنده نباشد.

انتهاي پيام/ف

|+|
يادداشتي از آزاد --- شنبه نوزدهم دی 1388 --- ساعت 11:6
آري، رسم روزگار چنين است 

پس از مدت ها دوباره رمان سلاخ خانه شماره پنج را مي خوانم. خودم را جاي بيلي پيل گريم مي گذارم و گاهي هم به جاي او تكه شدن در زمان را به شيوه خودم و در جاها و مكان هاي ذهني خودم تجربه مي كنم.

علي رغم فضاي سردي كه در اين داستان جاري است، آن را دوست دارم و به نظرم يكي از دل پذيرترين بخش هايش كه به دفعات در آن تكرار شده اين جمله است:

آري، رسم روزگار چنين است...

سلاخ‌خانه شماره پنج رمان مشهور کرت ونه‌گات نویسنده معاصر آمریکایی و عنوان فرعی کتاب جنگ صلیبی کودکان است که اشاره به واقعه‌ای تاریخی در دوران جنگ‌های صلیبی‌ دارد.

ونه‌گات کتاب را بر اساس تجارب شخصی خویش در جنگ جهانی دوم درباره واقعه بمباران درسدن آلمان توسط متفقین نوشت و کتاب درباره بیلی پیل گریم سرباز آمریکایی است که در زمان جنگ جهانی دوم در شهر درسدن حضور دارد و در زمان بمباران در سلاخ‌خانه‌ای در زیرزمین پناه می‌گیرد...


*آري، رسم روزگار چنين است...

**آري، رسم روزگار چنين است...

***آري، رسم روزگار چنين است...

|+|
يادداشتي از آزاد --- جمعه یازدهم دی 1388 --- ساعت 16:34
قلبت را به من بده 
اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق راز‌ی ست

اشک آن شب   لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی

من درد  مشترکم
مرا فریاد کن
...

درخت با جنگل سخن می ‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می ‌گویم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه ‌های  تو را دریافته ‌ام
با لبانت برای  همه لب ‌ها سخن گفته ‌ام
و دستهایت با دستان  من آشناست ...

احمد شاملو

|+|
يادداشتي از آزاد --- جمعه بیستم آذر 1388 --- ساعت 1:15
اوضاع خراب 
چقدر اوضاع خراب است... آدم هايي دور و برت پرسه مي زنند كه رويشان هيچ ربطي به درونشان ندارد.

نمي دانم فهميدن اين ها همه درس هاي زندگي است يا اينكه مساله اي عادي و معمولي است كه حالا من دارم بزرگ مي كنم و كلا همه همين جوري هستن.

بي خيال...

**

-منو ببخش كه بونه گيرم... اگه هنوز واست مي ميرم

-منو ببخش... اگه هنوز مي خوام بهت برسم... اگه هنوز واست دل واپسم ... اگه مي گم به فكر باش يه كم... من تنهام

- اگر هم خواستيد اصل آهنگ رو گوش كنيد به آدرس زير مراجعه كنيد:

http://www.box.net/shared/0lr1sizz17

|+|
يادداشتي از آزاد --- دوشنبه نهم آذر 1388 --- ساعت 19:16
تو... 
تو... مثل گياهان دارويي از ريشه خوبي...

|+|
يادداشتي از آزاد --- دوشنبه یازدهم آبان 1388 --- ساعت 18:57
راز و رمز 

از تمام راز و رمزهاي عشق
جز همين سه حرف

جز همين سه حرف ساده و ميان تهي

چيز ديگري سرم نمي شود
راستي...

دلم را چه مي شود؟؟؟
|+|
يادداشتي از آزاد --- شنبه سی و یکم مرداد 1388 --- ساعت 15:54
رحمت خداوند 
آقاي عطا افشاري شما قرار بود از شب هاي بيمارستان برايمان بگوييد، حالا كه نيستيد چه كسي وبلاگتان راآپ مي‌كند؟ فكر نكرديد ما هنوز منتظر خواندن آن مطالبي هستيم كه قولش را داده بوديد؟

انگار قسمت نبود

خداوند بيامرزتتان...

|+|
يادداشتي از آزاد --- سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 --- ساعت 13:12
آدم يا حوا؟ 

نمی دانم آدم هستم یا حوا

ای کاش انسان باشم در این وانفسا...
 
**به جز حضور تو هیچ چیز  این جهان بیکرانه را جدی نگرفته ام، حتی عشق را
|+|
يادداشتي از آزاد --- جمعه بیست و سوم مرداد 1388 --- ساعت 13:39
به همین سادگی ... 


به همان سادگی
که کلاغ سالخورده

با نخستین سوت قطار
سقف واگن متروک را
ترک می گوید
دل
دیگر
در جای خود نیست
به همین سادگی ...
|+|
يادداشتي از آزاد --- شنبه سوم مرداد 1388 --- ساعت 15:55
وقتی مردم... 
نمی دانم تا به حال خواب مرگ خودت را دیده ای؟ یا حتی به این مساله فکر کرده ای؟ و در صورت مثبت بودن جوابت چه حسی به تو دست داده؟اما من تا به حال فقط به این مساله فکر کرده بودم، آن هم نه خیلی ... فقط وقتی کسی می مرد و به قول معروف جو زده بودم برای ساعتی به این مساله فکر می کردم و بعد هم بی خیال... اما دیشب اتفاقی افتاد که باعث شد امروز رختخواب نشین باشم. یک مریض رنگ و رو پریده تب کرده که آنقدر در خواب خود فریاد کشیده که حتی صدایش هم در نمی آید...

آن هم درست در شرایطی که به هیچ چیز جز وقایع اخیر مملکت فکر نمی کردم... فکر کن... دیشب بعد از آمدن از یک مهمانی ویژه، مثل همه شب ها سایت های خبری را چک کردم و یکسری از کارهای عقب افتاده ام را انجام دادم و بعد هم بی هوش شدم... از این به بعد هرچه دیدم خواب بود.

موبایلم بنای زنگ زدن گذاشت و فهمیدم که ساعت ۶:۳۰ شده و باید بلند شوم و به سر کار بروم.

غلتی زدم و صدای موبایل را قطع کردم اما قطع نشد. من هم گفتم بی خیال و خوابیدم. مادر که از صدای گوشی ذله شده بود به اتاقم آمد تا مرا بیدار کند.مدام صدایم می کرد، من هم مدام می گفتم خوب الان.. خوب الان... ولی او متوجه نمی شد... تا اینکه یک دفعه جیغش به هوا رفت که ای واااای دخترم مرده... یک هو به خودم آمدم دیدم که همه چیز حتی خودم را از زاویه بالا می بینم و مالتی مدیا شدم و هرجا که دوست داشتم با فکر به آن، آنجا بودم. کمی حول برم داشت. یاد داستان هایی افتادم که درباره مرگ خوانده بودم... اما باورم نمی شد که مرده ام. فقط فکر می کرم که در طول زندگی بارها به شیوه مردنم فکر کرده ام، اما هیچ کدام این شکلی نبودند.. و اصلن نمی دانستم کی و چرا مرده ام؟ من که دیشب حالم خوب بود، اصلن شام هم نخورده بودم که فکر کنم شاید مسموم شده ام و از این حرفها. در ضمن عزرائیل هم ندیده بودم و فرشته ای هم دور و برم درکار نبود.

خلاصه اینکه در کمتر از نیم ساعت همه با خبر شدند، حتی دوستان و همکارانم در خبرگزاری. البته هیچ کس باور نمی کرد و بیشتر دنبال علت و شیوه مرگم بودند که خودم هم درباره آن چیزی نمی دانم و در این میان برخی هم فکر می کردند یک شوخی بی مزه است. این را هم بگویم که در عالم موت سری به خبرگزاری زدم، آخر مدام دلم شور خبرهایم را می زد!، بچه های گروه ناراحت بودند و در این میان فهمیه و نرگس بیشتر از بقیه برای من!!! گریه و زاری می کردند.

نمی خوام مطلب را طولانی کنم... تمام مراحل خاکسپاری خودم را مو به مو دیدم آن هم در شرایطی که هنوز آن را باور نداشتم. اما نقطه ای که مرا به جنون و دیوانگی رساند و هنوز هم فکر به آن اشکم را سرازیر می کند، لحظه ای بود که مراسم دفنم به پایان رسید.. مادرم از من دل نمی کند. من هم از او. البته در این میان آنچه به جایی نمی رسید فریاد بود... دستانم به دنبال دستانش بود، اما راه به جایی نمی بردم... او را با تمام وجود می خواستم و دوری از او برایم امکان نداشت. از بچگی تا بزرگسالی همه از جلوی چشمم رد شد و من نتوانستم دستانش را پس بگیرم. مدام فریاد می زدم و کمک می خواستم. آن هم با لمس کامل شرایط گور. من فقط مادرم را می خواستم و لا غیر...

در میان این دست و پا زدن ها بود که از خواب پریدم... هوا تازه روشن شده بود. چه حالی داشتم،  چشمهای خیس از اشک و گلویی که از فرط جیغ کشیدن خشک شده بود. حالا تب کرده ام. سرم درد می کند و هربار که چشمانم را می بندم، آن تصاویر که کاملن حس و لمسشان کرده بودم از جلوی چشمم رد می شوند.امروز سر کار نرفته ام و فقط هربار که چشمم به مادرم می افتد، اشکم سرازیر می شود او با بهت مرا نگاه می کند و من در دل خدا را شکر می کنم که همه اینها فقط یک خواب بود که نمی دانم خوب بود یا بد...

 

***

خدایا برای هزارمین بار شکرت

 سر گورم همه بودند جز تو

این روزها قدر اطرافیانم را بیشتر می دانم و می ترسم از اینکه روزی دیگر نبینمشان

|+|
يادداشتي از آزاد --- شنبه بیست و هفتم تیر 1388 --- ساعت 16:22
... 
عشق، بر شانه ي هم چيدن چندين سنگ است
گاه مي ماند و ناگاه به هم مي ريزد...

|+|
يادداشتي از آزاد --- شنبه بیستم تیر 1388 --- ساعت 20:1
برف مي بارد... 

برف می بارد؛
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ،
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ.
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد،
ردِّ پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دم سرد؟
آنک، آنک کلبه ای روشن،
روی تپه، روبه روی من.
در گشودندم.
مهربانی ها نمودندم.
زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،
در کنار شعله آتش،
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز،
« ... گفته بودم زندگي زیباست.
گفته و ناگفته، ای بس نکته ها کاینجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ های گل؛ دشت های بی در و پیکر؛
سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب؛
آمدن، رفتن، دویدن؛
عشق ورزیدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛
کار کردن، کار کردن؛
آرمیدن؛
چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن؛
جرعه هایی از سبوی تازه آبِ پاک نوشیدن؛
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شیردادن و رهانیدن؛
نیم روز خستگی را در پناه دره ماندن؛
گاه گاهی،
زیرِ سقفِ این سفالین بام های مه گرفته،
قصه های درهم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن؛
بی تکان گهواره ی رنگین کمان را
در کنار بام دیدن؛
یا، شب برفی،
پيش آتش ها نشستن،
دل به رؤیاهای دامن گیر و گرمِ شعله بستن.
آری، آری،زندگي زيباست.
زندگي آتشگهي ديرنده پابرجاست.
گر بیافروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست.
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست
.
پیرمرد، آرام و با لبخند،
کنده ای در کوره ی افسرده جان افکند.
چشم هایش در سیاهی های کومه جست وجو می کرد؛
زیر لب آهسته با خود گفت وگو می کرد
« زندگي را شعله باید برفروزنده؛
شعله ها را هیمه سوزنده.
جنگلی هستی تو، ای انسان!
جنگل، ای روییده آزاده،
بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان،
آشیان ها بر سرانگشتان تو جاوید،
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمت گرِ آتش ...
سربلند و سبز باش،‌ ای جنگلِ انسان
« زندگانی شعله میخواهد»، صدا سرداد عمو نوروز،
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز.
کودکانم، داستان ما ز آرش بود.
او به جان خدمت گزار باغ آتش بود
.
روزگاری بود؛
روزگار تلخ و تاری بود.
بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره.
دشمنان برجان ما چیره.
شهرِ سیلی خورده هذیان داشت؛
بر زبان بس داستان های پریشان داشت.
زندگي سرد و سیه چون سنگ؛
روزِ بدنامی،
روزگار ننگ.
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛
عشق در بیماری دل مردگی بی جان.
فصل ها فصلِ زمستان شد،
صحنه ی گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان
در شبستان های خاموشی،
می تراوید از گلِ اندیشه ها عطر فراموشی.
ترس بود و بال های مرگ؛
کس نمی جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خیمه گاه دشمنان پرجوش.
مرزهای مُلک،
همچو سرحدّات دامن گستراندیشه، بی سامان.
برج های شهر،
همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.
دشمنان بگذشته از سرحدّ و از باور...
هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت.
هیچ دل مهری نمی ورزید.
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد.
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید.
باغ های آرزو بی برگ؛
آسمان اشک ها پربار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپی نامردمان در کار...
انجمن ها کرد دشمن؛
رایزن ها گردِ هم آورد دشمن؛
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،
هم به دست ما شکستِ ما براندیشند.
نازک اندیشان شان، بی شرم،-
که مباداشان دگر روزِ بهی در چشم،-
یافتند آخر فسونی را که می جستند...
چشم ها با وحشتی در چشم خانه
هر طرف را جست وجو می کرد؛
وین خبر را هر دهانی زیرِ گوشی بازگو می کرد.
« آخرین فرمان، آخرین تحقیر...
مرز را پروازِ تیری می دهد سامان!
گر به نزدیکی فرود آید،
خانه هامان تنگ،
آرزومان کور...
ور بپرّد دور،
تا کجا؟ ... تا چند؟ ...
آه! ... کو بازوی پولادین و کو سرپنجه ی ایمان؟»
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد؛
چشم ها،‌بی گفت و گویی،
هر طرف را جست و جو می کرد.»
پیرمرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می سایید. 
از میان دره های دور، گرگی خسته می نالید.
برف روی برف می بارید.
باد بالش را به پشتِ شیشه می مالید.
« صبح می آمد – پیرمرد آرام کرد آغاز، 
پیشِ روی لشکر دشمن سپاهِ دوست؛
دشت نه، دریایی از سرباز...
آسمان الماسِ اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح؛
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز.
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر؛
کودکان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگین کنارِ در.
کم کمَک در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحری برآشفته،
به جوش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد.
« منم آرش، -
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهی مردی آزاده،
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده.
مجوییدم نسب، -
فرزند رنج و کار؛
گریزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ی دیدار.
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد!
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ، -
دل، این جام پر از کینِ پر از خون را؛
دل، این بی تاب خشم آهنگ...
که تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛
که تا کوبم به جام قلب تان در رزم!
که جامِ کینه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.
درین پیکار،
در این کار،
دل خلقی است درمشتم،
امید مردمی خاموش هم پشتم.
کمان کهکشان در دست،
کمان داری کمان گیرم.
شهاب تیزرو تیرم؛
ستیغ سربلند کوه مأوایم؛
به چشم آفتاب تازه رس جایم.
مرا تیر است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.
ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست.
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.
در این میدان،
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز،
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.
پس آن گه سر به سوی آسمان برکرد،
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:
« درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!
که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.
به صبح راستین سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند!
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد،
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند.
زمین می داند این را، آسمان ها نیز،
که تن بی عیب و جان پاک است.
نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛
نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش.
نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش.
« ز پیشم مرگ،
نقابی سهمگین بر چهره، می آید.
به هر گام هراس افکن،
مرا با دیده ی خون بار می پاید.
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد،
به راهم می نشیند، راه می بندد؛
به رویم سرد می خندد؛
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را،
و بازش باز می گیرد.
دلم از مرگ بی زار است؛
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است.
ولی، آن دم که ز اندوهان روان زندگي تار است؛
ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.
همان بایسته ی آزادگی این است.
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند.
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهي مي گیردم، گه پیش می راند.
پیش می آیم.
دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم.
به نیرویی که دارد زندگي در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ی ترس آفرین مرگ خواهم کند.
نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد؛
« برآ، ای آفتاب، ای توشه ی امّید!
برآ، ای خوشه ی خورشید!
تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب.
برآ، سرریز کن، تا جان شود سیراب.
چو پا در کام مرگی تندخو دارم،
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم،
به موج روشنایی شست و شو خواهم؛
ز گل برگ تو، ای زرینه گل، من رنگ و بو خواهم.
شما، ای قله های سرکش خاموش،
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید،
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رؤیایی،
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید،
که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید؛
غرور و سربلندی هم شما را باد!
امیدم را برافرازید،
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید.
غرورم را نگه دارید،
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.
زمین خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه ی خورشید.
هزاران نیزه ی زرّین به چشم آسمان پاشید.
نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.
کودکان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگین کنار در؛
مردها در راه.
سرود بی کلامی،‌ با غمی جان کاه،
ز چشمان بر همی شد با نسیم صبح دم هم راه.
کدامین نغمه می ریزد،
کدام آهنگ آیا می تواند ساخت،
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند؟
طنین گام هایی را که آگاهانه می رفتند؟
دشمنانش، در سکوتی ریشخند آمیز،
راه وا کردند.
کودکان از بام ها او را صدا کردند،
مادران او را دعا کردند.
پیرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بندها در مشت،
همرهِ او قدرت عشق و وفا کردند.
آرش، امّا همچنان خاموش،
از شکاف دامن البرز بالا رفت.
وز پی او،
پرده های اشک پی در پی فرود آمد.
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رؤیا.
کودکان، با دیدگان خسته و پی جو،
در شگفت از پهلوانی ها.
شعله های کوره در پرواز،
باد در غوغا.
« شام گاهان،
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها، پی گیر،
بازگردیدند،
بی نشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی بی تیر.
آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.
کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش
.
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون،
به دیگر نیم روزی از پی آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.
و آنجا را،‌ از آن پس،
مرزِ ایران شهر و توران بازنامیدند.
آفتاب،
در گریز بی شتاب خویش،
سال ها بر بام دنیا پا کشان سر زد.
ماهتاب،
بی نصیب از شبروی هایش، همه خاموش،
در دل هر کوی و هر برزن،
سر به هر ایوان و هر در زد.
آفتاب و ماه را درگشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
درتمام پهنه ی البرز،
وین سراسر قله ی مغموم و خاموشی که می بینید،
وندرون دره های برف آلودی که می دانید،
رهگذرهایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند،
و نیاز خویش می خواهند.
با دهان سنگ های کوه آرش می دهد پاسخ.
می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه؛
می دهد امید،
می نماید راه.»
در برون کلبه می بارد.
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دل تنگ.
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...
کودکان دیری است در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
می گذارم کنده ای هیزم در آتش دان.
شعله بالا میرود پرسوز...

«سياوش كسرايي»
|+|
يادداشتي از آزاد --- سه شنبه نهم تیر 1388 --- ساعت 16:55
انتخابات 
اين روزها به قدري فضاي انتخابات داغ است و فيس بوك جاي وبلاگ را گرفته كه كمتر به وبلاگم سر مي زنم.

شهر يكپارچه در التهاب است و در ايران كه همواره رئيس جمهور دور اول با دردسرهاي كمي به دور بعدي راه ميافت، امسال چهره جديدي نمودار شده و آن هم رنگ سبزي است كه حاميان مير حسين موسوي به آن داده اند.

اين حركت نشان دهنده اين است كه احمدي نژاد و يارانش خيلي هم عملكرد درخشاني نداشته اند وگرنه اين جوشش در توده مردم به پا نمي خاست و جوانان بسياري به هواداري از ميرحسين خيابان ها را سبزپوش نمي كردند.هرچند كه او هم هندوانه در بسته اي است كه هيچ كس نمي داند بعد از بيست سال درونش چه شده؟

احمدي نژاد كه مدام مي گويد برنده منم پس چرا اين بار از راي نياوردن ترسيده و با حربه افشاگري وارد گود انتخابات شده؟ او كه اينقدر غره به عملكرد خود است، چرا چهار سال سكوت كرد و گذاشت در دقيقه نود با افشاگري از اين موارد استفاده شخصي بكند؟

اين روزها در حال ارزيابي كانديداها هستم. هركدام محاسني دارند و هر كدام معايبي.

اميدوارم فقط خداوند به مردم كمك كند تا در انتخاب خود درست عمل كنند.

 

 

|+|
يادداشتي از آزاد --- شنبه شانزدهم خرداد 1388 --- ساعت 19:10
درد جدايي 
اين روزها بيشتر از هر زمان ديگري مي فهمم درد جدايي را...

وقتي تو به معشوقت مي رسي و لذت رسيدن را درمي يابي جدا شدن برايت بسيار سخت تر از زماني است كه او را نيافته اي و به وصالش نرسيده اي...

من هم ۶ روز فقط ۶ روز وصالش را دريافتم و اين روزها فقط آه مي كشم و حسرت مي خورم از دوري اش... هرچند او با من است و در من است اما هر انساني در مقطعي به وصال مي رسد...

 

|+|
يادداشتي از آزاد --- چهارشنبه ششم خرداد 1388 --- ساعت 18:12
خداحافظ اي شعر شبهاي روشن... 
در مقطعي ايستاده ام كه پر از گنگي است... به راهي مي روم كه پر از دانستن و ندانستن است... در مسيري پيش مي روم كه مي گويند آخرش بهشت است... مي آيم تا روي ماهت را ببوسم...

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا...

*** ....

 

|+|
يادداشتي از آزاد --- چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 --- ساعت 19:1
تو رو بخشیدم به دریا... 
هر انساني در طول زندگي خود افكار، باورها و عقايدي دارد كه به شدت به آنها پايبند است و حذف و تغيير در آنها برايش كار سختي است.

به طور حتم و يقين اين ايدئولوژي در زندگي شخصي و حتي بر روابط شخصي شما تاثير بسياري مي گذارد. و اگر دوستي هرقدر هم كه خاطرش عزيز باشد حتی در قالب شوخی چندبار نسبت به ايدئولوژي شما بي توجهي و يا به آن توهين كند،نهايتا چند بار ناديده مي‌گيريد، چند بار اخطار مي دهيد و در نهايت بي خيال رفيق شفيق خود مي شويد...

حالا من هم بي خيال شده ام... بي خيال رفيق شفيقم...

يكي از بهترين دوستانم كه وقتي اين تصميم رو درباره اش گرفتم چند روز طول كشيد تا بتونم با خودم كنار بيام كه اجراييش كنم...

ولي تصميم خودم رو گرفتم... نه مي خوام مزاحم باشم نه مي خوام ايدئولوژيم زير سوال بره مگر اينكه واقعا در رفتارش تجديد نظر كنه...

در اين زمينه فريدون آسرايي در قالب ترانه اي ميگه:

تو رو بخشیدم به دریا ، تو رو بخشیدم به مهتاب

به سلامت نازنینم، تو رو می سپارم به آفتاب

دیگه با تو نمی رقصم ، دیگه با تو نمی خندم

به خدا تا ته دنیا، به کسی دل نمی بندم

تو رو بخشیدم به دریا، تو رو بخشیدم به مهتاب

 شب بارونی چشمات،  زخماتو یادم میاره

نگاه کن از پشت شیشه ، داره باز بارون می باره

گریه کن مثل بهار و میوه کن مثل تابستون

 اسم پاییزو نیارو  برفی شو مثل زمستون

تو رو بخشیدم به دریا، تو رو بخشیدم به آفتاب

خودتو از نو بنا کن، به کسه دیگه نگاه کن

دیگه فکر من نباشو ، تا سحر خدا خدا کن !

***.................................................

*به نظرت اصلا اين تصميمي كه گرفتم واسش اهميتي داره؟      

*اينهايي كه دارن با من مي گريند بچه محل ها هستن...آخه مرام دارن دلشون واسه رفيقشون سوخت...

* ...... ببخش تو اين سالها خيلي مزاحمت شدم

|+|
يادداشتي از آزاد --- یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 --- ساعت 17:10
http://www.tehranwebs.ir/