تبليغاتX
.::باغ بلور::.
رقص جنون 

 از وقتیکه  مادر مُرد. خانه خالی و خاموش شده بود. پدر هر روز صبح زود بلند مي شد ،خانه را جمع جور می کرد و چای صبح را آماده می ساخت. هميشه خدا هم پيشانی اش چين دار و عصبانی بود.

اگر يکی ازماخطائی می کرد آنقدر کتک می خورد که پدر از نفس می افتاد. هيچ وقت يک لباس اتو شده نداشتيم.آن وقت ها مادر آنقدر ما را وابسته به خود بارآورده بود که حتی کفش های مارا هم جفت کرده دم در قرار می داد.آن روزها هر چند پدر سعی می کرد خود را بی توجه نشان بدهد و چهره يخی به خود می گرفت ولی هنگامی که لباس اتو کشيدهء خود را هر شنبه پيش آينه به تن خود می دیدمعلوم می شد که چه حالی دارد.وقتی مادر زنده بود هر کمبودی که داشتیم اول به او می گفتیم. هميشه با لبخندی بر لب تمام تلاش خود را می کرد و با هزار زحمت هم که می شد پولی از پدرمی گرفت و به ما می داد.

ولی از وقتی مادر مان مُرد ديگر پايان روزگار خوش برای ما بود. خيلی وقت ها می شد که همه اتفاقات گذشته به خيالم می آمد و روزگار سپری شده موبه مو در ذهنم تداعی میشد. چند بار خاله و عمه برای کمک به خانه مان آمدند و برای چند روزخانه سرو سامانی میگرفت ولی از بس که پدر عصبی بود يک روز جوری با آنها دعوا کرد که ديگر نه عمه جان حاضر شد به خانه ما بيايد نه خاله، چون پدرم هنگامی که خانه عين دسته گل می شد جای خالی مادر را حسابی احساس می کرد و تا چند روز  تو لک بود و هی آه می کشيد و آه می کشيد. بعد از جنجال پدر، خانه ديگر جای زندگی نبود همه سعی می کردیم بيشتر وقت خود را خارج از خانه سپری کنیم.

خانه مثل ميدان جنگ  بود نا مرتب و بی نظم .تا اينکه ريش سفيدان گذر به فکر ما افتادند و با مشورت روحانی مسجد محبوبه خانوم که  بی کس و تنها   بود را برای پدرم نکاح کردند.

او قبلا پدر بيمارش را پرستاری می کرد ولی بعد که پدرش مُرد،مجبور شد که به خانۀ کاکايش برود.

ديگر آن زيبائی دوران جوانیش را نداشت ،روزگارش در خانۀ مردم سياه شده بود. عمويش گوئی کنيز آورده بود. از آن روز به بعدکه مادرمحبوبه  به  خانۀ ما آمد دوباره خانۀ ما رونق گرفت. دوباره کم کم همه چيز سر جايش بود و همه ما دور يک سفره جمع می شديم و غذا می خورديم. همان روز ها بود که  مريضی عجيبی به قريه آمد. همۀ حيوان ها مردند حتی خروس های کلنگی خواجه سکندر که آن همه ترو خشک شان می کرد. پدرم افسرده شده بود. مادرمحبوبه هر کاری که از دستش بر می آمد می کرد که پدر از اين حال در بيايد ولی فايده ای نداشت. دست بزن پدر ديگرخوب شده بود. ما که ديگر عادت کرده بودیم، دلخوشی مان مادر محبوبه بود. وقتی که زار، زار گريه می کردیم مادرمحبوبه سر ما را به دامن خود می گذاشت و قصه میگفت.  از مادر مان می گفت. از اينکه حالا ما را نگاه می کند و رنج می کشد  . يک روز پدر از سر کار به خانه آمد. مادر محبوبه خيلي خود را آرا سته بود. با لبخند ی به سوی پدر رفت. کلاه او را از  سرش گرفت. لباس او را می خواست از بدنش در بياورد. اما ناگهان پدر چرخی خورد و سیلی محکمی به صورت مادرمحبوبه زد. مادرمحبوبه آرام بود ولی از صدای گريه ما همه همسايه ها خبر دار شدند. روسری خود را به صورت خود پيچيد. حتی قطره اشکی از چشما نش بيرون نچکيد. دوباره ما را در آغوش خود گرفت و شروع به گفتن قصه کرد تا گريهء ما فروکش کند.

شب شد صدای فرياد بلندی آمد و آتشی روشن شد. نوری می لرزيد مادر محبوبه چيغی کشيد و دست من و طوبا را گرفت و از رختخوابمان بيرون کشید. از خانه که بيرون دويديم، همه جا را آتش فراگرفته بود و پدر می رقصيد. شعله های آتش بوی بد و سوختگی می داد حيرت کرده بوديم ،مادر محبوبه گريه میکرد....

 

 

 

 

 

|+|
يادداشتي از آزاد --- شنبه سی و یکم تیر 1385 --- ساعت 19:25
دلتنگي هاي من ... 
دوست خوبي كه داري وبلاگ منو ميخوني خيلي دوست دارم بدونم اگه يه روز دلت بگيره ...دلتنگ بشي و كاري هم از دستت بر نياد چكار ميكني؟
|+|
يادداشتي از آزاد --- سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 --- ساعت 9:48
مادر... 

 

 

انا اعطيناك الكوثر...

مادرم شما از كوثر هم برتري...

مادرم

بهشت‌ براي تو آفريده شد‌ و درختان براي اينکه سايبان تو باشند سر از خاک بر مي‌آورند. خاک‌ها از اينکه پاي بوس تواند به سر افراز‌ترين قله‌ها فخر مي فروشند و قله‌ها در برابر مهرباني تو دره‌اي حقير و دور افتاده‌اند ...

مادرم

آينه‌ها براي ديدن تو چون آب جاري مي‌شوند و گل‌ها به شوق ديدن و همسايه بودن با تو خوش‌بوترين جامه‌هايشان را بر تن مي‌کنند. من خود ديدم که آسمان هر روز براي بوسيدن دست‌هاي تو پايين مي‌آيد. من هزار جزيره‌ي تنها را در گيسوان تو کشف کرده‌ام و هزار خورشيد زيبا را در چشمان تو و بي شمار نسيم شيدا را در نفس‌هاي تو...

مادرم

تو را از" دوستت دارم "آفريده‌اند و با مهتاب و عشق به هم آميخته‌اند. نامت از گياه و شبنم و پاکي مريم مشهورتر است. هر که صبح نام تو را بر لب آورد مثل شب‌هاي کوهستان پر رمز و راز مي‌شود . در نام تو رودخانه‌هاي فراواني مي خروشند و موج بر مي دارند تا به درياهاي بنفش برسند.

مادرم

اي لطيف‌تر از روياهاي نوجواني من! اگر جوانه هاي انار بر انگشتان ترد تو نرويند، چراغ‌هاي بهشت روشن نمي‌شوند. اگر تو نباشي هيچ کس شاعر نمي‌شود و ستاره ها در کنج کهکشان مي پوسند و فرو مي‌افتند.

مادرم

اي تازه ترين پنجره براي تماشا! در کنار تو مي توان از رشته‌هاي باران شال سبزي بافت و بر دوش فردا انداخت و چنان عاشق بود که همه‌ي سنگ‌ها به رود بدل شوند.

مادرم

 تو مهرباترين موجود روي زميني. تو از ماه و ستاره‌ها درخشان‌تري و آسمان وجودم را نوراني مي‌کني. مادر تو غزل زيباي محبت و ايثاري. دوستت دارم  ...

 

 

 

|+|
يادداشتي از آزاد --- شنبه بیست و چهارم تیر 1385 --- ساعت 20:1
مـوضـوع انـشـاء 
 
 
فـقـر بـهـتر اسـت یـا عـطـر؟

 
خـوب مـعلـومـه فـقـر
فـقـر چـشـم و گـوش آدم رو بـاز مـی کـنـه
ولـی عـطـرآدم رو بـیهـوش و مـد هـوش مـی کـنه

|+|
يادداشتي از آزاد --- سه شنبه بیستم تیر 1385 --- ساعت 19:57
زمان ميگذره... 

به نام خدا

      قرار بود این مطلبی رو که می خونید یه چیز دیگه باشه ...یعنی یه مطلب دیگه درباره یه  موضوع دیگه ...ولی ...ولی ...خیلی وقته که هربار اومدم سراغ وبلاگم تا اون مطلب رو بنویسم ،یه  چیزی مانع می شد ، یه چیزی نمیگذاشت ... تا اینکه بالاخره یکسری اتفاقاتی افتاد و من رو متوجه یه چیزایی کرد که منجر شد خط فکری ام به طور کامل متحول بشه ..یه چیزایی که باعث شد شما امروز این مطلب رو بخونید....

می دونید  ما آدمها ذاتا پستیم ، یعنی در خوش بینانه ترین حالت ،پاکترینمون هم پسته .خیلی تعجب نکنید.   می دونید خدا یه جایی که درست یادم نیست گفته : ای بنده من ؛ وقتی که تو به درگاه من رو می آری و   شروع به عبادت میکنی آنچنان غرق و محو عبادت کردن تو می شوم و به تو توجه می کنم که گویی همین یک بنده را دارم ، اما تو آنقدر از من گریزان و غافلی که گویی چندین خدا داری ...

این حرف کاملا برای من قابل لمس و درکه ... همیشه آنقدرحواسم به این دنیای لعنتی و سرگرمی هاش گرمه (دقیقا مثل پینوکیو که غرق بازی تو شهر بازی شد و آخر بازی تازه متوجه شد خر شده ) که مطمئنم هیچ وقت حتی آخربازی هم متوجه نمی شم که چی به سرم اومده ....

بعضی وقتها که بیشتر وقتها ، صبح که از خواب بیدار می شم ( تازه نماز صبح رو هم که طبق معمول خواب موندم )به کارهایی که توی روز باید انجام بدم فکر می کنم .بعد هم تازه صبحانه خوردن و برنامه ریزی و رفتن به سر کار و هزارتا مشغولیات ذهنی و فکری دیگه هم نمی گذارن که یادم بیافته خدا هم هست و من باید یه یادی هرچند کوچولو (همون جوری که در طول روز از عزیزانمون می کنیم )ازش بکنم . بعد هم مشغولیات دیگه ، دل سپردن های هر ازگاهی و مهمانی های دوره ای و کارهای پس و پیش شده و همه و همه هر روز تکرار می شوند ، تکرار می شوند و تکرار می شوند تا من از خدای خوبم غافل باشم .

 فقط ظهر و شب یکسری نمازهایی رو بخونم که توی اون خلوت هم زبانم کلمات رو ادا میکنه و قلبم به هزار راه میره و فکرم به هرجایی سر میزنه ....توی نماز خوندنم یاد کارهایی که یادم رفته انجام بدم می افتم و خلاصه .... این غفلت و این غفلت همچنان ادامه دارد ...

تا اینکه مثلا تلفن زنگ میزنه و بهم خبر میدن که یکی از اقوام یا دوستانم فوت کرده ؛ سریع لباس (مناسب مراسم ختم و ...) می پوشم وخودم رو به قبرستان یا بهشت زهرا یا ... می رسونم .

اونجا ، آدمی رو که شاید همین دیروز دیده بودمش و باهاش حرف زده بودم و شاید تعلق خاطری روهم نسبت بهش داشتم در حالیکه با کفن سپید پوشیده شده ، توی قبری که از دیدنش قلبم میگیره ! میگذارن ...در لحظاتی که اون آدم رو توی قبر میگذارن و روش خاک میریزن یه نفس راحت میکشم از زنده بودنم ...و اینجا یاد خدا میافتم : خدایا شکرت که هنوز زنده ام ...شب هم که به خونه رفتم قبل از خواب دوباره ، خاطرات امروزم رومرور می کنم و یاد قبر وتا ابد مردن و  در قبر خفتن و پوسیدن می افتم . اینجا هم هست که از ترس مو بر اندامم راست میشه و دوباره یاد خدا می افتم و ازش می خوام که : تو رو به خداییت قسم بهم رحم کنی ها ...و از این دست حرفها . تو هنگامه همین ترس و به خاطر خستگی خوابم میبره . فردا صبح که از خواب بیدار شدم ، همه چیز به دست فراموشی سپرده شده و دوباره روز از نو وروزی از نو ...

راستش رو بگم بعضی جاهای دیگه هم هست که به یاد خدا و پیغمبر و اماما و امامزاده ها میافتيم . اون هم وقتی که یه چیزی فکرمون رو به خودش مشغول کنه ، ولی توانایی رسیدن به اون رو نداشته باشيم .اون وقته که رسما پدر خدا رو در میاريم . اونقدر وقت و بی وقت یادش می افتيم و خواسته و به قولی حاجتمون رو ازش می خواهيم که مطمئنم از شنیدن اين همه حرفهای تکراری  خسته میشه ...

اون وقت یادم میافته که چند تا محل اون ورتر یه امامزاده هست که میگن خیلی حاجت میده ، شال و کلاه میکنم و میرم اونجا از همون دم در امامزاده که میرم ؛ شروع میکنم به ماچ کردن در و دیوارها که به امامزاده ، ارادت خالصانه ام رو نشون بدم و بعد هم می رسم به ضریح ...چند تا چرخ میزنم دور ضریح و پنجره هاشو محکم با دستام می گیرم و به مقبره ی توش و لاله های روشن روش زل میزنم و فاتحه ای می فرستم و از امامزاده می خوام که حاجتم رو بده . بهد هم یه هزار تومنی از جیبم بیرون می کشم (جوری که به امامزاده بفهمونم دارم تو ضریحش پول میندازم ، بلکه زودتر کارم رو راه بندازه ) و تو ضریحش می اندازم . بعد هم قول میدم که اگه حاجتمو داد یه مقدار پول دیگه تو ضریحش بندازم ، شمع براش روشن کنم گه گداری هم براش آجیل مشکل گشا نذر می کنم . همه خواستنی هامو که بهش گفتم قسمش می دم  به آبا و اجدادش ، بعد هم از امامزاده میام بیرون و تو روزمرگی هام گم میشم ....

زمان میگذره...

 احساس میکنم که حرص رسیدن به آرزوهام داره بهم فشار میاره ...ایندفعه یه امامزاده دیگه رو نشون میکنم .این امامزاده رو یکی از دوستای خوبم بهم معرفی کرده و قول میده که حتما حاجتم برآورده میشه . این امامزاده اون سر شهره از کار و زندگیم ! می زنم و راه می افتم میرم امامزاده جدید. اینجا شیک و پیک تر هم هست و آدمهای مایه دار بیشتر به اینجا سر می زنن .خلاصه ...من هم قاطی بقیه میشم و یه چرخی دور ضریح می زنم و تند و تند تو دلم قسم و آیه اش میدم که حاجتمو روا کنه ، به پول انداختن تو ضریح که می رسم ، هزاری رو که میکشم بیرون ... یکدفعه متوقف می شم ، یه فکری از ذهنم میگذره و هزاری رو خیلی سریع به دو تا دوهزاری خوشگل تبدیل میکنم و پولهارو داخل ضریح می اندازم . پیش خودم فکر کردم که کار از محکم کاری عیب نمیکنه . مگه نه اینکه این امامزاده تو بالاشهره و عادت داره همیشه تو ضریحش زیاد زیاد پول بندازن ؛ نکنه هزاری من لابه لای پولهای درشت اونها گم بشه و اون وقت حاجتمو نگیرم ...با این کار با خیال راحت تری از این امامزاده می زنم بیرون ...

زمان میگذره ...

چند وقتیه که رویای رسیدن به آرزوی دست نیافتنی ام داره بیشتر اذیتم میکنه . همش نگرانم که نکنه ...نکنه این برنامه ای که تو ذهنم دارم و اینهمه شب و روز دارم واسش صغری و کبری می چینم و روش برنامه ریزی میکنم جواب نده ... اون وقته که یه ضرر خیلی بزرگ تو زندگیم کردم و یه شانس بزرگ رو از دست دادم .

زمان میگذره ...

من رو هدفم متمرکز تر شدم ... رسیدن به آرزوم بیشتر داره اذیتم میکنه ... اما هیچ خبری از حاجت گرفتن و ردیف شدن کارها نیست ...

تا اینکه بالاخره لخظه موعود فرا میرسه ... دل تو دلم نیست ... مضطرب و نگرانم ... به تمام روزها و انرژی فکر میکنم که برای رسیدن به آرزوم گذروندم ... ته دلم قرصه که خدا با منه (از همون لحظات حساسی که یاد خدا میافتم )اما بر خلاف تمام برنامه ریزی هام تمام نقشه هام نقش بر آب میشه ...

روزها و شبهای سختی رو میگذرونم . فکر نرسیدن به رویای شیرینم خیلی اذیتم میکنه .حتی بعضی وقتها از فکر کردن بهش هم اشکم در می آد...

دیگه دارم داغون میشم .تحملش برام خیلی سخته . یاد روزهایی می افتم که برای رسیدن به آرزوم با خدا حرف زده بودم ... دوباره یاد خدا میافتم هرچی گلایه وشکایت تو ذهنمه از خدا میکنم و بهش میگم که ازش انتظار نداشتم که حرفهامو نشنیده بگیره و منو به آرزوم نرسونه . حتی با امامزاده هاییم که براشون پول خرج کرده بودم ! هم حرف می زنم و از دستشون گله دارم که چرا برام پیش خدا پارتی بازی نکردن که کارم زودتر راه بیافته . روزها و شبهای بدی رو میگذرونم ...

تا اینکه یکی از دوستام رو بر حسب اتفاق تو مسجد می بینم . براش شروع میکنم به درد دل کردنو از اتفاقاتی که برام افتاده براش تعریف میکنم . او هم با من احساس همدردی میکنه و ازم می خوار که صبر پیشه کنم ؛ ( تو دلم بهش می خندم و میگم آخه تو که به جای من نیستی بدونی چقدر داره بهم فشار میاد ) سجاده هامون هنوز پهنه، قرآنش رو برمیداره ومیگه بگذار یه پند از قران بگیریم و اون رو باز میکنه : چون صبر پیشه میکنید خداوند پاداش آن را به شما خواهد داد . همانا خداوند با نیکوکاران است .

این آیه رو می خونه ، نگاهی به من میندازه و لبخندی لبهاشو می پوشونه ...

اما من هنوز ناراحتم ...شاید مرور زمان از شدتش کاسته باشه اما هر وقت یادش میافتم اول از خدا دلم میگیره که چرا رومو زمین انداخت .

چند ماه بعد ...

غم نرسیدن به اون آرزو کمتر از قبل اذیتم میکنه .حتی کمتر هم به یادش میافتم . دیگه داره تو روز مرگیهام گم میشه .

امروز...

یه خبر جدید حسابی مخم رو تکون داده . هنوز نتونستم حرفایی رو که شنیدم باور کنم .

یادته که چند ماه پیش چطور ضجه میزدم که به آرزوم برسم ؟ باور نمیکنی اگه بدونی بر خلاف تصوراتم رسیدن به اون آرزو منتهای خوشبختی هم نبوده و من فکر می کردم که آخر آرزوست .

حالا ...

خیلی خوشحالم . هروقت یاد خدا میافتم حسابی خجالت میکشم .يه خطر بزرگ رو از بيخ گوشم رد كرده...

هیچ وقت دور و برم احساسش نمی کنم اما اون همیشه هست و بر خلاف تصوراتم همیشه هم به فکرمه ... اما کو چشم بصیرت ؟

حالا دیگه سعی میکنم همیشه به یادش باشم همیشه حضورش رو هرجایی که هستم درک میکنم .

و فقط این رو میتونم بگم : خدا جونم خیلی دوست دارم....

 

|+|
يادداشتي از آزاد --- دوشنبه نوزدهم تیر 1385 --- ساعت 19:42
http://www.tehranwebs.ir/