تبليغاتX
.::باغ بلور::.
اينجا... 

  اينجا نمي توان مهربان بود

  اينجا نمي توان مهرباني كرد

  اينجا نمي توان خنديد

  اينجا نمي تواني بخندي نه براي خودت و نه به روي ديگران

  اينجا بايد پنهان و در خلوت براي دل خود خنديد

  اينجا نمي توان عطوفت داشت

  اينجا نمي تواني عطوفتت را خرج كني چون اصلا بهايي ندارد

  اينجا ...

  اينجا اگر بخندي ميگويند طرف الكي خوشه

 اينجا اگر با كسي مهربوني كني طرف سريع جو ميگيردش پر رو ميشه فكر ميكنه كه اين مهربوني      حقش بوده در صورتيكه نميدونه اين لطفي بوده كه از طرف مقابل بهش شده و خيلي راحت ميشده كه   اون روي خوش رو نبينه

 اينجا آتشي روشن است آتشي كه مطمئنم به جز جاي خود چيزي بيشتري را نمي سوزاند

 اينجا ديگر لازم نيست مهربان باشي

 اينجا ديگر لازم نيست بخندي

 اينجا لازم نيست براي كسي عطوفت خرج كني چون كسي لياقتش را ندارد

 اينجا اصلا لازم نيست بخندي چون ديگران دليلي براي خنديدن نمي گذارند

 اينجا...

 اينجا...

 اينجا...

 تو هم به مرور مثل ديگران ميشوي...

 و فرشته ها از اينجا پر ميكشند...

|+|
يادداشتي از آزاد --- سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 --- ساعت 15:37
پائیز... 

کم کم داره سر و کله پاییز پیدا میشه.حتی اگه یه نفس عمیق بکشی میتونی بوش رو تو هزار توی روزهای گرم تابستونی احساس کنی.

یه خورده که توجه کنی صدای پاشو میشنوی که داره کم کم میاد و اگه دقت کنی سرماش استخونت رو میترکونه...

خدا کنه که زود تر بیاد. پاییز رو میگم.

از وقتی که بوی اومدنش پیچیده دلم بد جوری هوایی شده . دیگه افتاده به روز شماری ...

نمیدونم این پاییز براش چه زیبایی داره ...

روزهایی پر از ابر.. پر از هوای گرفته...پر از تاریکی وپر از دلتنگی های مدام ...

خیلی ازش پرسیدم که چرا اینقدربرای اومدنش بی تابی میکنه ولی اون هیچ جوابی برای گفتن نداره

فقط منتظره...

|+|
يادداشتي از آزاد --- سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 --- ساعت 19:55
گذر عمر 

طی شد این عمر تو دانی به چه سان ؟

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصیر من است

 اینکه خود می دانم

 که نکردم فکری که تعمق ننمودم روزی ، ساعتی یا آنی

که چه سان می گذرد عمر گران

 کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ حیات

 همه گفتند کنون تا بچه است ، بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست ، بایدش نالیدن

 من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن

 نتوان فارغ و آسوده ز غم همه شادی دیدن

همچو مرغی آزاد هر زمان بال گشادن ، سر هر بام که شد خوابیدن

 من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن !

هیچکس نیز نگفت زندگی چیست ؟

 چرا می آییم ؟

 بعد از این چند صباح به کجا باید رفت ؟

 به چه سان باید رفت ؟

با کدامین توشه به سفر باید رفت ؟

نوجوانی سپری گشت به بازی ، به فراغت ، به نشاط فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

 بعد از آن باز نفهمیدم من که چه سان عمر گذشت

 لیک گفتند همه که جوان است ، هنوز

 بگذارید جوانی بکند ،

 بهره از عمر برد، کامروایی بکند

 بگذارید که خوش باشد و مست ،

 بعد از این باز وی را عمری هست

 یک نفر بانگ برآورد که او از هم اکنون باید فکر فردا بکند

 دیگری آوا داد : که چو فردا بشود ، فکر فردا بکند

 سومی گفت : همانگونه که دیروزش رفت بگذرد امروزش ، همچنین فردایش

با همه این احوال ،

 من نپرسیدم هیچ که چه سان دی بگذشت

 آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت ؟

 نه تفکر ، نه تعمق و نه اندیشه دمی ،

عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی

 چه توانی که ز کف دادم مفت ،

من نفهمیدم و کسی نیز مرا هیچ نگفت

 قدرت عهد شباب می توانست مرا تا به خدا پیش برد

 لیک بیهوده تلف گشت جوانی ، هیهات ! !

 آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه ، رهنمایم بودند

 عمرشان طی می گشت بیخود و بیهوده  

و مرا می گفتند که چو آنها باشم ،

که چو آنها دایم فکر خوردن باشم ،

 فکر گشتن باشم ،

 فکرتامین معاش ،

 فکر ثروت باشم ،

فکر یک زندگی بی جنجال ، فکر همسر باشم

کس مرا هیچ نگفت :

 زندگی خوردن نیست ،

 زندگی ثروت نیست ،

 زندگی داشتن همسر نیست

 زندگانی کردن ،

فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست

 ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش می فهمم

حال من می فهمم

 هدف از زیستن اینست رفیق :

 من شدم خلق که با عزمی جزم پای از بند هواها گسلم

 پای در راه حقایق بنهم ،

 با دلی آسوده ،

 فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل

 مملو از عشق و جوانمردی و زهد ، در ره کشف حقایق کوشم

 شربت امید و شهامت نوشم ،

 زره جنگ برای بد و ناحق پوشم

 ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم

 آنچه آموخته ام ، بر دگران نیز نکو آموزم

 شمع راه دگران گردم و با شعله خویش ره نمایم به همه گرچه سراپا سوزم

 من شدم خلق که مثمر باشم ،

 نه چنین زائد و بی جوش و خروش عمر بر باد و به حسرت خاموش

 ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش می فهمم

حال !

 می پندارم

 کین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت : کودکی بی حاصل ، نوجوانی باطل ، وقت پیری غافل

 به زبانی دیگر : کودکی در غفلت ، نوجوانی شهوت ، در کهولت حسرت

 

|+|
يادداشتي از آزاد --- جمعه بیستم مرداد 1385 --- ساعت 18:59
روزهای خوب کودکی 
 

 بچه که بودم عشق اینو داشتم که برم خونه پدر بزرگم. از دار دنیا همین یه پدربزرگ رو داشتم. پدر بزرگی که تو سالهای جونی همسرش رو از دست داده بود و با خاله و دایي ام که اون روزها جون تر بودن زندگی میکرد.یادش به خیر تمام عشق پدربزرگم باغبونی بود. خونه اش درست ته یه کوچه بن بست بود کوچه رو که از تمام در و دیوارش گل و گیاه آویزون بود رد میکردی و درست آخر کوچه یه در بزرگ آهنی آبی رنگ بود. یادمه وقتی پشت در  می ایستادم زنگ رو می زدم تا بیاد در رو باز کنه صدای جوی آبی که از وسط حیاط رد میشد از پشت در می اومد آخ...که چه صدای دلنشینی بود.

در حیاط که باز میشد انگار یه در از درهای بهشت به روت باز شده یه حیاط پر از گل که از عطرش مست میشدی

یه طرف حیاط پر بود از درختهای گردوِِ ،سیب و گلابی که تاکهای قد کشیده از لابلای اونها رد شده بود. پای این همه درخت پر بود از گلهای تند و نارنجی جعفری. اون طرف حیاط هم یه باغچه مربع شکل بود که توش پر از گلهای کوکب و اطلسی بود لابه لاش هم گلهای آفتابگردون...

خاله ام هر روز بعد از ظهر با یه آب پاش می افتاد به جون گلها حسابی و با دقت والبته با نظارت پدر بزرگ همه رو آب میداد . پدر بزرگ خودش هم با دقت و وسواس به اونها میرسید و ازشون مراقبت میکرد.از وقتيكه زنش مرده بود تمام وقتش رو با خاطرات او و رسيدن به گلها و درختهاش پر ميكرد.غروبها وقتیکه گلها و در ودیوار خونه آبپاشی میشد بوی خوش نم عقل از سرم می پروند.

یادم میاد بعضی وقتها شیطنتم گل میکرد و میرفتم تو باغچه و گلها رو موقع بازی کردن له می کردم همون موقع بود که پدر بزرگ تمام عطوفت پدربزرگانه اش رو کنار میگذاشت و یه گوشمالی حسابی در راه بود...من هم عصبانيتش رو نديد ميگرفتم و خنده كنان به دامن خاله ام پناه ميبردم.

  الان خیلی وقته که دیگه از اون روزها خبری نیست... دیگه حتی از پدربزرگ هم خبری نیست... فقط خدا میدونه که چقدر دلم براش تنگ شده ...

صبح که از خونه اومدم بیرون هوا خنک بود ،بوي نم توي هوا پيچيده بود، دوباره احساس کردم عقل از سرم پریده. پرید و پرید و پرید تا دوباره یاد بچگی هاش بیافته یاد پدر بزرگش بیافته و... یاد تمام روزهای کودکی که از دست رفتند...

|+|
يادداشتي از آزاد --- شنبه چهاردهم مرداد 1385 --- ساعت 20:21
فرزند خوانده 

مدتی است که به یک محیط جدید وارد شده ام.محیطی که خیلی گرم و صمیمی است، درست مثل یک خانواده.در مدتی که با این خانواده جدید نشست و برخاست میکنم متوجه شدم که هرکس شرح وظایفی دارد که درست مطابق آنها عمل میکند و رییس این گروه که من او را در جایگاه «پدر» این خانواده میدانم  کارهای این افراد ویا فرزندانش را ارزیابی میکند. نقاط ضعفشان را گوشزد  و نقاط مثبتشان را تشویق میکند.

اما از وقتی که من وارد این جمع شدم خیلی سعی کردم تا بتوانم  خود را به پای سایر فرزندان این خانواده برسانم ولی به خاطر سکوت پدر این خانواده، از وضعیت خود در این محیط تازه بی خبرم . البته این راهم بگویم که تازه وارد بودنم  باعث شده تا حس بدی داشته باشم یک چیزی شبیه استرس مدام همراهیم میکندو از وقتیکه پایم را آنجا میگذارم تا وقتیکه بیرون میایم این حس بد نمیگذارد که بتوانم خود را در حد خود نشان بدم و در حال حاضر این بدترین آفت کارم شده. مدام سعی میکنم که  کار خوبی ارائه بدم ولی استرس و سکوت پدر در مقابل این فرزند جدید کمی که نه خیلی زیاد مرا به هراس مبتلا کرده است.

ای کاش پدر خانواده مرا هم به عنوان یکی از فرزندان خود بداند کمی صحبت شاید بهترین راهکار برای من باشد.

|+|
يادداشتي از آزاد --- جمعه ششم مرداد 1385 --- ساعت 13:30
http://www.tehranwebs.ir/