خیلی وقته که چیزی تو وبلاگم ننوشتم. به خاطر اینکه دوست ندارم مثل خیلی ها توش اشعار عاشقانه دیگران رو کپی کنم و همچنین علاقه ای هم به بیان مشکلات قشر پیروجوان ندارم که هممون در حال حاضر میدونیم بزرگترین بلا به سر خودمون و مملکتمون اومده و با سرعت باد به سمت سراشیبی انحطاط میره. اون هم از همه نوع...انحطاط اخلاقی، اقتصادی،اجتماعی، سیاسی و هرچیزی که فکرش روبکنید.با توجه به شرایط موجود و ازهمه مهمتر زیستن خودم که داره در هاله ای از احوالات ناخوشایند پیش میره حس نوشتن و حتی زیستن رو ازم گرفته...
کتاب سالهای وبا رو هم خوندم بی شک یکی از آثار جاودان مارکز به شمار میره ولی من بعد از خوندنش خیلی سریع به پوچی رسیدم اون هم در درجه اول در عشق و یکجورهایی نسبت به همه عشق های روی زمین بی اعتماد شدم. چون توی این کتاب هیچ کس از موقعیتهای پیش اومده نگذشته و تاجایی که تونسته به معشوق و یا معشوقه اش خیانت کرده.
باز دم مارکز گرم که خیانت شخصیت های داستانش رو رو کرده و مثل بقیه نویسنده ها کثافت کاریهای شخصیت هاشو قایم نکرده.


