دیروز عاشورا بود. روزی که همه کارو کاسبی رو تخته می کنن و دور هم توی مساجد، حسینیه ها و تکایا جمع میشن تا عزاداری کنن. اما برای ما نسل خبرنگار که تعطیطلی مفهومی نداره اینجوری نبود.
دیروز مثل همیشه شال و کلاه کردم بیام سر کار اما جمعیت توی خیابونها به قدری زیاد بود که تا ساعتها هیچ وسیله نقلیه ای پیدا نکردم.
چند ساعت بعد همون طور که کنار خیابون راه می رفتم یه پیکان بوق زد و سوار شدم.وقتی پیاده شدم پیرمرد راننده بابت مسیری که همیشه 200تومان پرداخت می کنم 500 تومان گرفت.
از سودجویی پیرمرد اون هم تو روزعاشورا ناراحت شدم.
دوباره سوار یه تاکسی دیگه شدم این بار اما هرچی به راننده اصرار کردم پولی نگرفت و گفت: با خودم قرار گذاشتم امروز از کسی پول نگیرم و پیاده شدم.
وقتی ازسر کار برمی گشتم باز هم ماشین نبود.با هزار بدبختی یه تاکسی پیدا شد. راننده این ماشین هم بابت کرایه پولی نگرفت و فقط گفت: صلوات بفرست...
نکته جالب این اتفاق این بود که همیشه بعضی ها هستند که از موقعیت استفاده کنند اما هرکدوم به شکل مخصوص به خودشون...


