تبليغاتX
.::باغ بلور::.
به یاد پدر بزرگ 

امروز دومین سال مرگ پدربزرگمه

پدر بزرگی که به اندازه همه دنیا دوستش داشتم و دارم و هنوز بعد از گذشت دو سال نتونستم مرگش رو باور کنم.

هنوز تو خیالم فکر می کنم تنها، تو اون خونه قدیمیشه و داره باغچه رو آب می ده و به گلهاش می رسه. گلهایی که بوی عطرشون تا هفتا خونه اون ورتر آدم رو مست می کرد.

هنوز رفتنش رو باور ندارم. هنوز منتظرم بیاد خونمون ، بهم سر بزنه و بعد از ظهرها که خواست چرت بعد از ظهرشو بزنه بره تو اتاق منو رو تختم بخوابه و پتو رو تا بالای سرش بکشه و چند ساعتی استراحت کنه، بیدار شه، خودشو بزنه به خواب تا بیام نازشو بکشم که از جاش بلند شه ...

دلم لک زده برای غرغر روزهای تعطیلش که من تا ساعت 9 و 10 می خوابیدم . می اومد تو اتاق و می گفت: دختر گلم نمی خوای بلند شی؟ آخه دختر که تا این موقع نمی خوابه...

اون روزهایی که می رفتیم خونشون، فکر کنم قبلا یه پست درباره خونه اش گذاشتم... نقش پدر بزرگ با اون نگاه گرم و گیراش که محبت ازش فوران می زد اینقدر رو ذهنم تاثیر گذاشته که هنوز هم به یادش اشکم در میاد...

|+|
يادداشتي از آزاد --- دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 --- ساعت 19:33
عاقبت مهری لبو هم مرد... 

دیشب دیر وقت بود که رسیدم. هوا سرد بود‌،یقه بالا و دستها تو جیب. از پیچ کوچه پیچیدم و خوشحال از اینکه دارم به خونه نزدیک میشم قدم هامو تندتر برداشتم. هرچی به پایین کوچه نزدیک تر میشدم آدمهایی که ته کوچه چندتا خونه مونده به ما وایساده بودن بیشتر توجهم رو به خودشون جلب می کردن. نزدیک شدم و از کنار همه مردهایی که چندتاییشون همسایه بودن گذشتم.کلید رو انداختم به در و رفتم تو.

همه نشسته بودن و شام میخوردن سلام کردم و پرسیدم دم در چه خبره؟ این همه آدم واسه چی تو این سرما وایستادن تو کوچه و خونه نمیرن ؟ هیچکس خبر نداشت. مامان گفت: حتما مهمون کسی بوده داره میره. اما من متقاعد نشدم و اصرار کردم که حتما یه خبری بود.

هیچکس به حرفم توجهی نکرد تا اینکه یکساعت بعد سر و صدا از تو کوچه بلند شد. این بار بابا رفت بیرون و چند دقیقه بعد با اخمای تو هم یرگشت.

 من تواتاقم بودم صداشو واضح نمیشنیدم ولی احساس کردم گفت: مهری خانم مرد.

اول فکر کردم اشتباه شنیدم. از اتاق پریدم بیرون و گفتم چی ؟ که دیدم مامان پقی زده زیر گریه و لپاش گل انداخته...و تازه فهمیدم  درست شنیدم مهری لبو مرده بود....

اما اینکه چرا بهش میگفتیم مهری لبو داستان جالبی داره...

مهری خانم همیشه اخمهاش تو هم بود و طوری اخم می کرد که همیشه لبهاش به سمت بیرون جمع شده بود و آویزون بود و بچه ها به خاطر آویزونی لبهاش بهش لقب مهری لبو رو داده بودن این رو هم بگم که اصلا رابطه خوبی با بچه ها نداشت.

یادش به خیرررر

بچه که بودیم همیشه اون رو به چشم جادو گرهایی می دیدم که تو کارتونها بودن. همیشه وقتی تو کوچه بازی می کردیم سعی می کردیم به اون که عادت داشت به خاطر تنهایی سبزیهاشو تو کوچه پاک کنه و چهارتا آدم ببینه که باهاشون حرف بزنه نزدیک نشیم و توپمون هیچ رقمه بهش نزدیک نشه.

یادم میاد هر وقت ازمدرسه میومدم وقتی تو کوچه میدیدمش راهمو کج می کرم تا از کنارش رد نشم چون فکر میکردم مثل پیرزنی که تو داستانهای هانسل و گرتل بود منو میگیره و تو خونه اش زندونی میکنه. البته نه اینکه فقط من این حس رو بهش داشتم نه بقیه دوستای هم سن و سالم هم نسبت بهش همین احساس رو داشتن و خلاصه اینکه هیچ کمدوممون زیاد ازش خوشمون نمیومد.

سالها گذشت و ما بزرگتر شده بودیم و مهری لبو هم پیرترو همدیگه رو کمتر می دیدیم . ولی اون احساس بدی که از بچگی با ما همراه بود هنوز هم باقی مونده بود به طوریکه هر وقت صبحها از خونه میزدم بیرون اگه میدیدمش ناراحت می شدم. یه جورایی اعتقاد پیدا کرده بودم که روزهایی که مهری لبو رو صبحها می بینم واسم نحسه و حتما اول صدقه می دادم و بعد هم کلی سلام و صلوات می فرستادم و بهش فحش می دادم که آخه تو پیرزن این موقع صبح بیرون چکار میکنی که من چشمم تو چشمت بیافته...

آخر کلام اینکه دو روز پیش صبح خوشحال و سرحال بیدار شدم و لباسها رو پوشیدم و زدم بیرون سر کوچه که رسیدم مهروی لبو رو دیدم که چند تا نون گرفته بود و رنگ پریده تر از همیشه اخمها تو هم داشت میومد.

نمی دونم چرا این بار از دیدنش ناراحت نشدم... تو دلم گفتم من هم چه افکار احمقانه ای دارم ها... اون هم یه آدمه مثل بقیه و حتی وقتی که داشت از بغل دستم رد می شد بهش سلام کرد وایستاد.خندید و گفت: سلام دخترم. نفسی چاق کرد و راه افتاد. این بار حتی خوشحال هم شدم که بهش سلام کردم و دل پیرزن رو شاد کردم اما نمی دونستم که ... این آخرین باریه که مهری لبو رو می بینم.... روحش شاد...

مهری لبو چندتا بچه و یه عالمه نوه داشت ولی همیشه تنها بود و چشمش به در که یکی از اونها بهش سر بزنه. دردناک تر از این نمی شد که همه بچه ها و نوه های مهری اومده بودن خونش ولی اون دیگه نبود... 

|+|
يادداشتي از آزاد --- سه شنبه هشتم اسفند 1385 --- ساعت 19:47
http://www.tehranwebs.ir/