من این روزها بسیار تلخم...
پس به احترام کام شیرینتان...
با اجازه...
...رفتم
همین...
من این روزها بسیار تلخم...
پس به احترام کام شیرینتان...
با اجازه...
...رفتم
همین...
آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه میدانند
همه میدانند
که من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه میترسند
همه میترسند ، اما من وتو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و همآغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایقهای سوخته بوسه تو
و صمیمیت تن هامان ، در طراری
و درخشیدن عریانمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
که سحر گاهان فواره کوچک میخواند
مادر آن جنگل سبزسیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان وان پرسیدیم
که چه باید کرد
همه میدانند
همه میدانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیاء بیهده میسوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین مینگرند...
شعر از: فروغ فرخزاد
مساله به اينجا ختم نمي شود، گاهي در روابط خانوادگي، دوستانه و اجتماعي خود نيز سانسور مي كنم و سانسور مي شوم...
خودسانسوري اين روزها حتي به عواطفم هم رسوخ كرده.
شب گذشته سرانجام عمر مثلث شيشه اي هم به پايان رسيد و البته عمر خود رضا رشيدپور در تلويزيون نيز با آن به سر آمد.
اما رشيدپور (كه زياد از اجرا و نحوه سخن گفتنش خوشم نمي آمد)، نمي دانست كه آستانه تحمل نسبت به همه چيز در اين مملكت پايين آمده و حتي برنامه نقدمآبانه او نيز كه بيشتر جنبه سرگرمي داشت، نيز مي تواند تيغ تيزي براي بريدن سر خودش باشد.
ديشب كه برنامه آخر رشيدپور پخش شد، خيلي تلاش كرد تا بغض خود را فرو دهد و به ببنندگان خود نيز گفت كه شما بايد به جاي ديدن يك برنامه چالشي بايد يك برنامه سرگرم كننده ببينيد و او بهتر از هركس ديگري مي دانست كه با توجه به تصميماتي كه برايش گرفته اند، ديگر بايد آرزوي ظاهر شدن مقابل دوربين تلويزيون را با خود به گور ببرد.
دلايل بسياري براي توقيف اين برنامه در بازار داغ شايعات مطرح شد، مثل اينكه رضا رشيدپور در برنامه ويژه روز مادر با دختر بهاره رهنما كه شايد حدود 10 سال سن داشته، دست داده است و يا تبليغ فست فود مك دونالد در برنامه ديگري كه يك خانم دكتر متخصص تغذيه آمده بود. البته تندروتر ها به اين مسائل اكتفا نكردند و بحث را به دكور برنامه كه نمادي از شيطان پرستي است و... كشاندند. برخي هم گفتند اين اتفاق مربوط به برنامه عبدالعلي زاده و نقد تند و تيزش از دولت نهم است. يكي ديگر هم مي گفت كه به خاطر برنامه علي دايي است...
در ميان اين هياهو فقط به چند نكته پي بردم... رضا رشيدپور را ديگر هيچ وقت در تلويزيون نخواهيد ديد. هرچند كه مجيد رجبي معمار مدير شبكه تهران، علاقه مندي بسياري براي ادامه اين برنامه تا پايان فصل تابستان داشت و حتي مرتضي ميرباقري معاون صدا نيز در نشستي كه هفته گذشته با حضور مديران شبكه هاي مختلف سيما برگزار شد، از اين برنامه كلي تعريف كرد و گفت مثلث شيشه اي برنامه اي چالشي است كه ما بايد ساخت نظير آن را در شبكه هاي ديگر هم سرلوحه قرار دهيم.
با رضا رشيدپور هم خيلي تماس گرفتم كه جوابم را نداد حتي با مجله اي هم كه سردبيري آن را بر عهده دارد، تماس گرفتم و مي دانستم كه او آنجا حضور دارد اما حاضر نشد كه صحبت كند، يكبار ديگر هم چنين مشكلي برايش پيش آمده بود و او گفت كه شما درك كنيد كه در اين اوضاع چه وضعيتي داريم؟
همچنين امروز تمام مديران شبكه تهران حتي مدير آبدارخانه اش هم !!!! در ساختماني در سازمان صدا و سيما گرد هم آمدند و چاي و ميوه خوردند و فقط موبايلهايشان را جواب ندادند تا كسي نفهمد در دوره مهرورزي سر رشيدپور هم بالاي دار رفت.
بيچاره محمد قنبري هم كه صدايش در نمي آمد. وقتي از او پرسيدم كه چه بلايي سر برنامه تان آمد؟ گفت: لطفا اين موضوع رو از طريق خود شبكه پي گيري كن. چون اونها مسئول پي گيري هستند.
وقتي با اصرار من مواجه شد، ادامه داد: پتانسيل برنامه ما فقط تا پايان فصل بهار بود. در اين مدت هم مدام كشمكش داشتيم كه برنامه را ادامه بدهيم يا نه و سرانجام برنامه تمام شد . نه توقيف شد و نه تعطيل فقط تمام شد. مثل همان شعري كه در پايان برنامه مي خواند: تمام مي شوم شبي... و به اين راحتي مثلث شيشه اي تمام شد.
وقتي از او پرسيذم كه چرا رضا رشيدپور بغض كرده بود نيز گفت: به خاطر اينكه ما در اين مدت به برنامه علاقه مند شده بوديم و تمام شدن آن برايمان سخت بود.
مدتي پيش مصاحبه اي داشتم با رضا رشيدپور و او گفته بود كه ما حدود 200 نفر مهمان براي برنامه در نظر گرفته ايم و به مرور ليست آنها را در اختيار شما قرار خواهيم داد.
اين اتفاق را براي تهيه كننده تعريف كردم و گفتم: شما كه براي حضور 200نفر در برنامه تدارك ديده بوديد، چطور پتانسيل برنامه يكدفعه كم آمد؟ اينجا بود كه تهيه كننده بخت برگشته سكوت كرد و گفت: لطفا پاسخ همه سوالهايت را از مسولان شبكه تهران پي گيري كن...!!!!
هيچ حرفي براي گفتن ندارم...
