تبليغاتX
.::باغ بلور::.
وقتی مردم... 
نمی دانم تا به حال خواب مرگ خودت را دیده ای؟ یا حتی به این مساله فکر کرده ای؟ و در صورت مثبت بودن جوابت چه حسی به تو دست داده؟اما من تا به حال فقط به این مساله فکر کرده بودم، آن هم نه خیلی ... فقط وقتی کسی می مرد و به قول معروف جو زده بودم برای ساعتی به این مساله فکر می کردم و بعد هم بی خیال... اما دیشب اتفاقی افتاد که باعث شد امروز رختخواب نشین باشم. یک مریض رنگ و رو پریده تب کرده که آنقدر در خواب خود فریاد کشیده که حتی صدایش هم در نمی آید...

آن هم درست در شرایطی که به هیچ چیز جز وقایع اخیر مملکت فکر نمی کردم... فکر کن... دیشب بعد از آمدن از یک مهمانی ویژه، مثل همه شب ها سایت های خبری را چک کردم و یکسری از کارهای عقب افتاده ام را انجام دادم و بعد هم بی هوش شدم... از این به بعد هرچه دیدم خواب بود.

موبایلم بنای زنگ زدن گذاشت و فهمیدم که ساعت ۶:۳۰ شده و باید بلند شوم و به سر کار بروم.

غلتی زدم و صدای موبایل را قطع کردم اما قطع نشد. من هم گفتم بی خیال و خوابیدم. مادر که از صدای گوشی ذله شده بود به اتاقم آمد تا مرا بیدار کند.مدام صدایم می کرد، من هم مدام می گفتم خوب الان.. خوب الان... ولی او متوجه نمی شد... تا اینکه یک دفعه جیغش به هوا رفت که ای واااای دخترم مرده... یک هو به خودم آمدم دیدم که همه چیز حتی خودم را از زاویه بالا می بینم و مالتی مدیا شدم و هرجا که دوست داشتم با فکر به آن، آنجا بودم. کمی حول برم داشت. یاد داستان هایی افتادم که درباره مرگ خوانده بودم... اما باورم نمی شد که مرده ام. فقط فکر می کرم که در طول زندگی بارها به شیوه مردنم فکر کرده ام، اما هیچ کدام این شکلی نبودند.. و اصلن نمی دانستم کی و چرا مرده ام؟ من که دیشب حالم خوب بود، اصلن شام هم نخورده بودم که فکر کنم شاید مسموم شده ام و از این حرفها. در ضمن عزرائیل هم ندیده بودم و فرشته ای هم دور و برم درکار نبود.

خلاصه اینکه در کمتر از نیم ساعت همه با خبر شدند، حتی دوستان و همکارانم در خبرگزاری. البته هیچ کس باور نمی کرد و بیشتر دنبال علت و شیوه مرگم بودند که خودم هم درباره آن چیزی نمی دانم و در این میان برخی هم فکر می کردند یک شوخی بی مزه است. این را هم بگویم که در عالم موت سری به خبرگزاری زدم، آخر مدام دلم شور خبرهایم را می زد!، بچه های گروه ناراحت بودند و در این میان فهمیه و نرگس بیشتر از بقیه برای من!!! گریه و زاری می کردند.

نمی خوام مطلب را طولانی کنم... تمام مراحل خاکسپاری خودم را مو به مو دیدم آن هم در شرایطی که هنوز آن را باور نداشتم. اما نقطه ای که مرا به جنون و دیوانگی رساند و هنوز هم فکر به آن اشکم را سرازیر می کند، لحظه ای بود که مراسم دفنم به پایان رسید.. مادرم از من دل نمی کند. من هم از او. البته در این میان آنچه به جایی نمی رسید فریاد بود... دستانم به دنبال دستانش بود، اما راه به جایی نمی بردم... او را با تمام وجود می خواستم و دوری از او برایم امکان نداشت. از بچگی تا بزرگسالی همه از جلوی چشمم رد شد و من نتوانستم دستانش را پس بگیرم. مدام فریاد می زدم و کمک می خواستم. آن هم با لمس کامل شرایط گور. من فقط مادرم را می خواستم و لا غیر...

در میان این دست و پا زدن ها بود که از خواب پریدم... هوا تازه روشن شده بود. چه حالی داشتم،  چشمهای خیس از اشک و گلویی که از فرط جیغ کشیدن خشک شده بود. حالا تب کرده ام. سرم درد می کند و هربار که چشمانم را می بندم، آن تصاویر که کاملن حس و لمسشان کرده بودم از جلوی چشمم رد می شوند.امروز سر کار نرفته ام و فقط هربار که چشمم به مادرم می افتد، اشکم سرازیر می شود او با بهت مرا نگاه می کند و من در دل خدا را شکر می کنم که همه اینها فقط یک خواب بود که نمی دانم خوب بود یا بد...

 

***

خدایا برای هزارمین بار شکرت

 سر گورم همه بودند جز تو

این روزها قدر اطرافیانم را بیشتر می دانم و می ترسم از اینکه روزی دیگر نبینمشان

|+|
يادداشتي از آزاد --- شنبه بیست و هفتم تیر 1388 --- ساعت 16:22
... 
عشق، بر شانه ي هم چيدن چندين سنگ است
گاه مي ماند و ناگاه به هم مي ريزد...

|+|
يادداشتي از آزاد --- شنبه بیستم تیر 1388 --- ساعت 20:1
برف مي بارد... 

برف می بارد؛
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ،
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ.
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد،
ردِّ پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دم سرد؟
آنک، آنک کلبه ای روشن،
روی تپه، روبه روی من.
در گشودندم.
مهربانی ها نمودندم.
زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،
در کنار شعله آتش،
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز،
« ... گفته بودم زندگي زیباست.
گفته و ناگفته، ای بس نکته ها کاینجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ های گل؛ دشت های بی در و پیکر؛
سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب؛
آمدن، رفتن، دویدن؛
عشق ورزیدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛
کار کردن، کار کردن؛
آرمیدن؛
چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن؛
جرعه هایی از سبوی تازه آبِ پاک نوشیدن؛
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شیردادن و رهانیدن؛
نیم روز خستگی را در پناه دره ماندن؛
گاه گاهی،
زیرِ سقفِ این سفالین بام های مه گرفته،
قصه های درهم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن؛
بی تکان گهواره ی رنگین کمان را
در کنار بام دیدن؛
یا، شب برفی،
پيش آتش ها نشستن،
دل به رؤیاهای دامن گیر و گرمِ شعله بستن.
آری، آری،زندگي زيباست.
زندگي آتشگهي ديرنده پابرجاست.
گر بیافروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست.
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست
.
پیرمرد، آرام و با لبخند،
کنده ای در کوره ی افسرده جان افکند.
چشم هایش در سیاهی های کومه جست وجو می کرد؛
زیر لب آهسته با خود گفت وگو می کرد
« زندگي را شعله باید برفروزنده؛
شعله ها را هیمه سوزنده.
جنگلی هستی تو، ای انسان!
جنگل، ای روییده آزاده،
بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان،
آشیان ها بر سرانگشتان تو جاوید،
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمت گرِ آتش ...
سربلند و سبز باش،‌ ای جنگلِ انسان
« زندگانی شعله میخواهد»، صدا سرداد عمو نوروز،
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز.
کودکانم، داستان ما ز آرش بود.
او به جان خدمت گزار باغ آتش بود
.
روزگاری بود؛
روزگار تلخ و تاری بود.
بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره.
دشمنان برجان ما چیره.
شهرِ سیلی خورده هذیان داشت؛
بر زبان بس داستان های پریشان داشت.
زندگي سرد و سیه چون سنگ؛
روزِ بدنامی،
روزگار ننگ.
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛
عشق در بیماری دل مردگی بی جان.
فصل ها فصلِ زمستان شد،
صحنه ی گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان
در شبستان های خاموشی،
می تراوید از گلِ اندیشه ها عطر فراموشی.
ترس بود و بال های مرگ؛
کس نمی جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خیمه گاه دشمنان پرجوش.
مرزهای مُلک،
همچو سرحدّات دامن گستراندیشه، بی سامان.
برج های شهر،
همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.
دشمنان بگذشته از سرحدّ و از باور...
هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت.
هیچ دل مهری نمی ورزید.
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد.
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید.
باغ های آرزو بی برگ؛
آسمان اشک ها پربار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپی نامردمان در کار...
انجمن ها کرد دشمن؛
رایزن ها گردِ هم آورد دشمن؛
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،
هم به دست ما شکستِ ما براندیشند.
نازک اندیشان شان، بی شرم،-
که مباداشان دگر روزِ بهی در چشم،-
یافتند آخر فسونی را که می جستند...
چشم ها با وحشتی در چشم خانه
هر طرف را جست وجو می کرد؛
وین خبر را هر دهانی زیرِ گوشی بازگو می کرد.
« آخرین فرمان، آخرین تحقیر...
مرز را پروازِ تیری می دهد سامان!
گر به نزدیکی فرود آید،
خانه هامان تنگ،
آرزومان کور...
ور بپرّد دور،
تا کجا؟ ... تا چند؟ ...
آه! ... کو بازوی پولادین و کو سرپنجه ی ایمان؟»
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد؛
چشم ها،‌بی گفت و گویی،
هر طرف را جست و جو می کرد.»
پیرمرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می سایید. 
از میان دره های دور، گرگی خسته می نالید.
برف روی برف می بارید.
باد بالش را به پشتِ شیشه می مالید.
« صبح می آمد – پیرمرد آرام کرد آغاز، 
پیشِ روی لشکر دشمن سپاهِ دوست؛
دشت نه، دریایی از سرباز...
آسمان الماسِ اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح؛
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز.
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر؛
کودکان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگین کنارِ در.
کم کمَک در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحری برآشفته،
به جوش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد.
« منم آرش، -
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهی مردی آزاده،
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده.
مجوییدم نسب، -
فرزند رنج و کار؛
گریزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ی دیدار.
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد!
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ، -
دل، این جام پر از کینِ پر از خون را؛
دل، این بی تاب خشم آهنگ...
که تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛
که تا کوبم به جام قلب تان در رزم!
که جامِ کینه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.
درین پیکار،
در این کار،
دل خلقی است درمشتم،
امید مردمی خاموش هم پشتم.
کمان کهکشان در دست،
کمان داری کمان گیرم.
شهاب تیزرو تیرم؛
ستیغ سربلند کوه مأوایم؛
به چشم آفتاب تازه رس جایم.
مرا تیر است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.
ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست.
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.
در این میدان،
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز،
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.
پس آن گه سر به سوی آسمان برکرد،
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:
« درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!
که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.
به صبح راستین سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند!
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد،
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند.
زمین می داند این را، آسمان ها نیز،
که تن بی عیب و جان پاک است.
نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛
نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش.
نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش.
« ز پیشم مرگ،
نقابی سهمگین بر چهره، می آید.
به هر گام هراس افکن،
مرا با دیده ی خون بار می پاید.
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد،
به راهم می نشیند، راه می بندد؛
به رویم سرد می خندد؛
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را،
و بازش باز می گیرد.
دلم از مرگ بی زار است؛
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است.
ولی، آن دم که ز اندوهان روان زندگي تار است؛
ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.
همان بایسته ی آزادگی این است.
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند.
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهي مي گیردم، گه پیش می راند.
پیش می آیم.
دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم.
به نیرویی که دارد زندگي در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ی ترس آفرین مرگ خواهم کند.
نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد؛
« برآ، ای آفتاب، ای توشه ی امّید!
برآ، ای خوشه ی خورشید!
تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب.
برآ، سرریز کن، تا جان شود سیراب.
چو پا در کام مرگی تندخو دارم،
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم،
به موج روشنایی شست و شو خواهم؛
ز گل برگ تو، ای زرینه گل، من رنگ و بو خواهم.
شما، ای قله های سرکش خاموش،
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید،
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رؤیایی،
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید،
که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید؛
غرور و سربلندی هم شما را باد!
امیدم را برافرازید،
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید.
غرورم را نگه دارید،
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.
زمین خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه ی خورشید.
هزاران نیزه ی زرّین به چشم آسمان پاشید.
نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.
کودکان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگین کنار در؛
مردها در راه.
سرود بی کلامی،‌ با غمی جان کاه،
ز چشمان بر همی شد با نسیم صبح دم هم راه.
کدامین نغمه می ریزد،
کدام آهنگ آیا می تواند ساخت،
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند؟
طنین گام هایی را که آگاهانه می رفتند؟
دشمنانش، در سکوتی ریشخند آمیز،
راه وا کردند.
کودکان از بام ها او را صدا کردند،
مادران او را دعا کردند.
پیرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بندها در مشت،
همرهِ او قدرت عشق و وفا کردند.
آرش، امّا همچنان خاموش،
از شکاف دامن البرز بالا رفت.
وز پی او،
پرده های اشک پی در پی فرود آمد.
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رؤیا.
کودکان، با دیدگان خسته و پی جو،
در شگفت از پهلوانی ها.
شعله های کوره در پرواز،
باد در غوغا.
« شام گاهان،
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها، پی گیر،
بازگردیدند،
بی نشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی بی تیر.
آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.
کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش
.
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون،
به دیگر نیم روزی از پی آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.
و آنجا را،‌ از آن پس،
مرزِ ایران شهر و توران بازنامیدند.
آفتاب،
در گریز بی شتاب خویش،
سال ها بر بام دنیا پا کشان سر زد.
ماهتاب،
بی نصیب از شبروی هایش، همه خاموش،
در دل هر کوی و هر برزن،
سر به هر ایوان و هر در زد.
آفتاب و ماه را درگشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
درتمام پهنه ی البرز،
وین سراسر قله ی مغموم و خاموشی که می بینید،
وندرون دره های برف آلودی که می دانید،
رهگذرهایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند،
و نیاز خویش می خواهند.
با دهان سنگ های کوه آرش می دهد پاسخ.
می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه؛
می دهد امید،
می نماید راه.»
در برون کلبه می بارد.
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دل تنگ.
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...
کودکان دیری است در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
می گذارم کنده ای هیزم در آتش دان.
شعله بالا میرود پرسوز...

«سياوش كسرايي»
|+|
يادداشتي از آزاد --- سه شنبه نهم تیر 1388 --- ساعت 16:55
http://www.tehranwebs.ir/