بلند شدم يكسري از كارهاي عقب افتاده ام رو انجام دادم و بعد هم بسيار سبك و راحت(از لحاظ ذهني و روحي) لباس پوشيدم اومدم سر كار.
نمي دونم چرا توي راه فقط صداي پرنده ها رو مي شنيدم و آسمون آبي رو مي ديدم و خلاصه هرچي كه مي ديدم خوشم ميومد حتي توي ذهنم درباره كار مهمي كه قرار بود انجام بدم فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه اگر خدا بخواد اين كار انجام ميشه و اگه نخواد انجام نميشه...كه ذهنم جرقه اي زد... من(علي رغم ادعاهايي كه پيش خودم دارم) تا به حال اينقدر متكي و مطمئن به خدا نبودم كه اينجوري دلم مطمئن از خدا باشه...
چرا اينقدر ذهن آشفته و پريشانم كه هيچ خواب و مسكني نمي تونست آرومش كنه، اينطوري آروم شده بود؟ و چرا انقدر دلبستگيم از دنيا و اطرافم كم شد؟
خلاصه اينكه كلي افكار مثبت و معنوي داشت از ذهنم مي گذشت كه با خودم فكر كردم نكنه امروز قراره بميرم؟
نكنه همه اين احساسات به خاطر كنده شدن من از اين دنياست؟ پرسش هاي زيادي رو پيرامون نحوه مرگم از خودم پرسيدم كه كم كم داشت اشكم رو درمي آورد.
اما در نهايت اين پرسش برام باقي موند كه آيا واقعا افرادي كه روز يا شب مرگشون مي رسه، تغييري در حسشون به وجود مياد؟ رنگ دنيا به چشمشون عوض ميشه؟ و اينكه اون روز با روزهاي ديگه براشون فرقي داره يا نه؟
* پي نوشت:
*هميشه فكر مي كردم هر لحظه و آن آماده مردنم ولي نمي دونم چرا وقتي لمسش كردم ازش ترسيدم
*مرگ چه رنگيه؟
*آخر هم دليل اين همه فرش بودن رو نفهميدم...


