دیدن نگاه خسته پیرزنی که اشک از چشمانش جاری است و زندگی اش را برباد رفته می داند سنگین است...
اینکه احساس کنی فقط یکبار زیستن تو و زندگی ات در خدمت تو نبوده دردآور است... زندگی ات تمام شده... در حقیقت مهلتی برایت باقی نمانده و می دانی که دیر یا زود بار سفر را خواهی بست آن هم در حالیکه داغ بسیاری از کارهایی که خواسته ای انجام بدهی بر دلت مانده و هیچ وقت نتوانسته ای آنها را انجام بدهی .... نه اینکه تو کاهلی کرده باشی... بلکه روزگار نگذاشت...
این ها همه حرفهای همان پیرزنی است که امروز من هم مانند او فکر می کنم...
|+|
يادداشتي از آزاد --- جمعه بیست و سوم اسفند 1387 --- ساعت 16:14


